Yuukoku no Moriarty
در اواخر قرن نوزدهم، امپراتوری بریتانیا به قدرتی جهانی تبدیل شده است. بهدلیل نظام طبقاتی سختگیرانه، شهروندان عادی تقریباً هیچ شانسی برای صعود به بالاترین سطوح جامعه ندارند؛ جایی که اشراف فاسد بر همه حکومت میکنند.
ویلیام جیمز موریارتی، پسر دوم خاندان موریارتی، استاد جوان ریاضیات است که از کودکی نبوغ و زیرکی خارقالعادهای از خود نشان داده است. او همراه با برادرانش، آلبرت و لوئیس، زندگی سادهای در قامت اشرافزادگان دارد.
بیرون از محیط دانشگاه، ویلیام بهعنوان مشاوری خصوصی شناخته میشود که آماده است مشکلات هر فرد نیازمندی را حل کند. اما پشت چهرهٔ آرام و رفتار ملایمش، جایگاه واقعی او پنهان شده است: رهبر گروهی که آمادهاند برای رسیدن به آرزویشان—ساختن جهانی نو از خاکستر دنیای کهنه—دست به آشوب و ویرانی بزنند.
در اواخر قرن نوزدهم، امپراتوری بریتانیا به قدرتی جهانی تبدیل شده است. بهدلیل نظام طبقاتی سختگیرانه، شهروندان عادی تقریباً هیچ شانسی برای صعود به بالاترین سطوح جامعه ندارند؛ جایی که اشراف فاسد بر همه حکومت میکنند.
ویلیام جیمز موریارتی، پسر دوم خاندان موریارتی، استاد جوان ریاضیات است که از کودکی نبوغ و زیرکی خارقالعادهای از خود نشان داده است. او همراه با برادرانش، آلبرت و لوئیس، زندگی سادهای در قامت اشرافزادگان دارد.
بیرون از محیط دانشگاه، ویلیام بهعنوان مشاوری خصوصی شناخته میشود که آماده است مشکلات هر فرد نیازمندی را حل کند. اما پشت چهرهٔ آرام و رفتار ملایمش، جایگاه واقعی او پنهان شده است: رهبر گروهی که آمادهاند برای رسیدن به آرزویشان—ساختن جهانی نو از خاکستر دنیای کهنه—دست به آشوب و ویرانی بزنند.
Yuukoku no Moriarty: The Remains
اسناد ناگفته یکییکی آشکار میشوند—
ویلیام و همراهانش به عمارت قدیمی موریارتی در دورهام سر میزنند؛ عمارتی که حالا به ویرانهای بدل شده است. آنجا به مجموعهای از پروندههای «مورد علاقه» برمیخورند که لوئیس مخفیانه نگه داشته بود.
از «نمایشی» که ویلیام پس از رسوایی تقلب مورَن در یک قمارخانه به راه انداخت گرفته، تا «آزمایش» خطرناکی که سه برادر در کودکی پشت سر گذاشتند؛ زمانی که از آنها خواسته شد شاگرد «جک قاتل» شوند.
اقتباس کمیک از رمانهایی که روایتگر روزهای ناگفتهاند، آغاز میشود!
اسناد ناگفته یکییکی آشکار میشوند—
ویلیام و همراهانش به عمارت قدیمی موریارتی در دورهام سر میزنند؛ عمارتی که حالا به ویرانهای بدل شده است. آنجا به مجموعهای از پروندههای «مورد علاقه» برمیخورند که لوئیس مخفیانه نگه داشته بود.
از «نمایشی» که ویلیام پس از رسوایی تقلب مورَن در یک قمارخانه به راه انداخت گرفته، تا «آزمایش» خطرناکی که سه برادر در کودکی پشت سر گذاشتند؛ زمانی که از آنها خواسته شد شاگرد «جک قاتل» شوند.
اقتباس کمیک از رمانهایی که روایتگر روزهای ناگفتهاند، آغاز میشود!
Arslan Senki
در سایهٔ رهبری بیرحم پادشاه آندرگوراس سوم، پادشاهی پارس رونق مییابد، در حالی که شاهزاده سادهدل و مهربان، ارسلان، زیر نظر استادان تربیت میشود تا میراث پدرش را ادامه دهد. ارسلان بر این باور است که پارس سرزمینی شاد و عادل است—تا آنکه بردهای همسن و سالش از ملت خصم لوزیتانیا میگریزد و او را به گروگان میگیرد و وحشتها و ستمهایی را که بردگان متحمل میشوند، برایش آشکار میسازد. هرچند ارسلان نجات مییابد، اما این تجربه تأثیری عمیق بر او میگذارد.
سه سال میگذرد و نبرد نخست ارسلان با ارتش لوزیتانیا فرا میرسد. با بهرهگیری لوزیتانیها از جاسوسان و تلهها، جنگ به فاجعهای تمامعیار بدل میشود و اکثریت سپاهیان پارس کشته میشوند. تنها با کمک دوست وفادار و محافظش، داریون، شاهزادهٔ مصیبتدیده به سختی جان به در میبرد. در حالی که هیچ نشانی از پدرش نیست و میهنش زیر سلطهٔ دشمن درآمده، ارسلان همه چیز را یکجا از دست میدهد.
برای یافتن پناه، داریون ارسلان را به نزد دوستش نارسیس میبرد؛ استراتژیستی برانگیزاننده و در عین حال نابغه. با یاری نارسیس و دیگر کسانی که در مسیر با آنها روبهرو میشود، ارسلان کارزار بازپسگیری پادشاهیاش را آغاز میکند. این راه سرشار از دشواری است—از اشراف حریص تا جنگجویی مرموز به نام «نقاب نقرهای»—اما ارسلان هرگز در مأموریت نجات پارس از دشمنان بیرونی و فساد درونیاش تزلزلی نشان نمیدهد.
در سایهٔ رهبری بیرحم پادشاه آندرگوراس سوم، پادشاهی پارس رونق مییابد، در حالی که شاهزاده سادهدل و مهربان، ارسلان، زیر نظر استادان تربیت میشود تا میراث پدرش را ادامه دهد. ارسلان بر این باور است که پارس سرزمینی شاد و عادل است—تا آنکه بردهای همسن و سالش از ملت خصم لوزیتانیا میگریزد و او را به گروگان میگیرد و وحشتها و ستمهایی را که بردگان متحمل میشوند، برایش آشکار میسازد. هرچند ارسلان نجات مییابد، اما این تجربه تأثیری عمیق بر او میگذارد.
سه سال میگذرد و نبرد نخست ارسلان با ارتش لوزیتانیا فرا میرسد. با بهرهگیری لوزیتانیها از جاسوسان و تلهها، جنگ به فاجعهای تمامعیار بدل میشود و اکثریت سپاهیان پارس کشته میشوند. تنها با کمک دوست وفادار و محافظش، داریون، شاهزادهٔ مصیبتدیده به سختی جان به در میبرد. در حالی که هیچ نشانی از پدرش نیست و میهنش زیر سلطهٔ دشمن درآمده، ارسلان همه چیز را یکجا از دست میدهد.
برای یافتن پناه، داریون ارسلان را به نزد دوستش نارسیس میبرد؛ استراتژیستی برانگیزاننده و در عین حال نابغه. با یاری نارسیس و دیگر کسانی که در مسیر با آنها روبهرو میشود، ارسلان کارزار بازپسگیری پادشاهیاش را آغاز میکند. این راه سرشار از دشواری است—از اشراف حریص تا جنگجویی مرموز به نام «نقاب نقرهای»—اما ارسلان هرگز در مأموریت نجات پارس از دشمنان بیرونی و فساد درونیاش تزلزلی نشان نمیدهد.
Kagurabachi
هجده سال پیش، در جریان جنگ سایتِی، کونیشیگه روکوهیرا برجستهترین مرد ژاپن بود. او بهعنوان یک شمشیرساز ماهر، شش تیغهٔ افسونشده ساخت که هر کدام حکمتی ویژه داشت و پیروزی کشور را تضمین کرد. پس از پایان جنگ، کونیشیگه همراه پسرش، چیهیرو، به کوهها retiro کرد و چیهیرو کوشا به آموختن هنر شمشیرسازی پرداخت. وقتی به آستانهٔ پانزدهمین سالگرد تولدش نزدیک شد، چیهیرو با عقل سلیم تصمیم گرفت روزی جانشین پدر شود، اما نقشههایش زمانی نقش بر آب شد که گروهی از جادوگران مقتدر را دید که پدرش را کشتند و تیغههای مقدس را به سرقت بردند.
سه سال پس از آن رخداد، چیهیرو با کینهای فروخورده و عطشی سیریناپذیر برای انتقام زندگی میکند. او با در دست گرفتن «انتِن»، هفتمین و آخرین تیغهٔ جادویی که کونیشیگه مخفیانه ساخته بود، شرارتپیشههایی را که به سازمان «هیشاکو» وابستهاند—سازمانی که چیهیرو بهخاطر مرگ پدرش مسئول میداند—از پای درمیآورد. چیهیرو هنوز نتوانسته نیروی کامل انتن را آزاد کند یا شمشیرزنیاش را به کمال برساند، ولی برای بازپسگیری کاتانایهای دزدیدهشده، انتقام پدرش و پاسداشت میراث او، از هیچ کوششی فروگذار نخواهد کرد.
هجده سال پیش، در جریان جنگ سایتِی، کونیشیگه روکوهیرا برجستهترین مرد ژاپن بود. او بهعنوان یک شمشیرساز ماهر، شش تیغهٔ افسونشده ساخت که هر کدام حکمتی ویژه داشت و پیروزی کشور را تضمین کرد. پس از پایان جنگ، کونیشیگه همراه پسرش، چیهیرو، به کوهها retiro کرد و چیهیرو کوشا به آموختن هنر شمشیرسازی پرداخت. وقتی به آستانهٔ پانزدهمین سالگرد تولدش نزدیک شد، چیهیرو با عقل سلیم تصمیم گرفت روزی جانشین پدر شود، اما نقشههایش زمانی نقش بر آب شد که گروهی از جادوگران مقتدر را دید که پدرش را کشتند و تیغههای مقدس را به سرقت بردند.
سه سال پس از آن رخداد، چیهیرو با کینهای فروخورده و عطشی سیریناپذیر برای انتقام زندگی میکند. او با در دست گرفتن «انتِن»، هفتمین و آخرین تیغهٔ جادویی که کونیشیگه مخفیانه ساخته بود، شرارتپیشههایی را که به سازمان «هیشاکو» وابستهاند—سازمانی که چیهیرو بهخاطر مرگ پدرش مسئول میداند—از پای درمیآورد. چیهیرو هنوز نتوانسته نیروی کامل انتن را آزاد کند یا شمشیرزنیاش را به کمال برساند، ولی برای بازپسگیری کاتانایهای دزدیدهشده، انتقام پدرش و پاسداشت میراث او، از هیچ کوششی فروگذار نخواهد کرد.