The Extra’s Academy Survival Guide
اد راثتیلور یک ضدقهرمان درجهسه در یک بازی است که بهخاطر خلافکاریهایش از سوی خانوادهاش طرد شده و از خوابگاه هم اخراج شده است.
روزی شخصیت اصلی داستان در قالب همین اد از خواب بیدار میشود و میفهمد که باید یک بورسیه تحصیلی به دست بیاورد تا بتواند فارغالتحصیل شود و آیندهاش را تضمین کند.
او که حالا در جنگل زندگی میکند، تصمیم میگیرد از قهرمانان داستان دوری کند؛ اما چهار نفر از شخصیتهای زن اصلی دست از سرش برنمیدارند.
از آن بدتر، حضور او کمکم باعث تغییر خط زمانی و اتفاقات بازی میشود!
آیا اد میتواند به پیشرفت داستان کمک کند، در حالی که خودش در حاشیه بماند؟
اد راثتیلور یک ضدقهرمان درجهسه در یک بازی است که بهخاطر خلافکاریهایش از سوی خانوادهاش طرد شده و از خوابگاه هم اخراج شده است.
روزی شخصیت اصلی داستان در قالب همین اد از خواب بیدار میشود و میفهمد که باید یک بورسیه تحصیلی به دست بیاورد تا بتواند فارغالتحصیل شود و آیندهاش را تضمین کند.
او که حالا در جنگل زندگی میکند، تصمیم میگیرد از قهرمانان داستان دوری کند؛ اما چهار نفر از شخصیتهای زن اصلی دست از سرش برنمیدارند.
از آن بدتر، حضور او کمکم باعث تغییر خط زمانی و اتفاقات بازی میشود!
آیا اد میتواند به پیشرفت داستان کمک کند، در حالی که خودش در حاشیه بماند؟
The Stellar Swordmaster
ولاد پسری ولگرد است که در محلهای زاغهنشین زندگی میکند و با وجود شرایط سخت، همیشه شوالیهها را تحسین کرده و رویای تبدیل شدن به یکی از آنها را در سر دارد. زندگی او زمانی دگرگون میشود که طی حادثهای غیرعادی، رعدی سیاه به او برخورد میکند و پس از آن، صداهایی مرموز را در ذهن خود میشنود.
همزمان با این تغییر عجیب، شوالیهٔ مهتاب ظاهر میشود؛ دیداری که مسیر زندگی ولاد را برای همیشه عوض میکند و او را به دنیایی فراتر از زاغهها پیوند میزند. داستان، سفر پسری را روایت میکند که با وجود قرار داشتن در تاریکترین نقطهها، هنوز آرزوی درخشیدن دارد؛ چرا که حتی ستارهای که در بلندترین آسمان نمیدرخشد، اگر میل به نور داشته باشد، باز هم یک ستاره است.
ولاد پسری ولگرد است که در محلهای زاغهنشین زندگی میکند و با وجود شرایط سخت، همیشه شوالیهها را تحسین کرده و رویای تبدیل شدن به یکی از آنها را در سر دارد. زندگی او زمانی دگرگون میشود که طی حادثهای غیرعادی، رعدی سیاه به او برخورد میکند و پس از آن، صداهایی مرموز را در ذهن خود میشنود.
همزمان با این تغییر عجیب، شوالیهٔ مهتاب ظاهر میشود؛ دیداری که مسیر زندگی ولاد را برای همیشه عوض میکند و او را به دنیایی فراتر از زاغهها پیوند میزند. داستان، سفر پسری را روایت میکند که با وجود قرار داشتن در تاریکترین نقطهها، هنوز آرزوی درخشیدن دارد؛ چرا که حتی ستارهای که در بلندترین آسمان نمیدرخشد، اگر میل به نور داشته باشد، باز هم یک ستاره است.
Omniscient Reader’s Viewpoint
کیم دوکجا هرگز خودش را قهرمان زندگیاش نمیداند. همانطور که از نامی که والدینش برایش انتخاب کردهاند برمیآید، او فردی تنهاست که تنها سرگرمیاش خواندن وبناولهاست. بیش از ده سال است که زندگیاش را از طریق یو جونگهیوک، شخصیت اصلی وبناول سه راه برای زنده ماندن در آخرالزمان (TWSA)، سپری کرده است. دوکجا با دنبال کردن جونگهیوک، بهطور غیرمستقیم بارها تجربهی بازگشت به گذشته، تلاش برای پایان دادن به «سناریو»های مرگبار، و نقشآفرینی اجباری انسانها برای سرگرمی موجودات خداگونهای به نام «صورتهای فلکی» را از سر گذرانده است.
پس از خواندن ۳۱۴۹ فصل—مدتها بعد از اینکه تمام خوانندگان دیگر داستان را رها کردهاند—دوکجا سرانجام با پایان داستان کنار میآید. اما درست در همین زمان، پیامی مرموز از نویسنده دریافت میکند که خبر از پولی شدن داستان در آیندهی نزدیک میدهد؛ و بلافاصله پس از آن، دنیای اطرافش در تاریکی فرو میرود.
دوکجا خیلی زود متوجه میشود که داستانی که میخوانده به واقعیت تبدیل شده و حالا خودش در دنیای TWSA زندگی میکند. هرچند او تنها خوانندهای است که از آیندهی وقایع آگاهی کامل دارد، اما موفقیتش در سناریوها تضمینشده نیست. با این حال، شاید همین برتری به او قدرت بدهد تا بالاخره وارد نقشی شود که هیچوقت فکر نمیکرد به او بخورد: قهرمان داستان.
کیم دوکجا هرگز خودش را قهرمان زندگیاش نمیداند. همانطور که از نامی که والدینش برایش انتخاب کردهاند برمیآید، او فردی تنهاست که تنها سرگرمیاش خواندن وبناولهاست. بیش از ده سال است که زندگیاش را از طریق یو جونگهیوک، شخصیت اصلی وبناول سه راه برای زنده ماندن در آخرالزمان (TWSA)، سپری کرده است. دوکجا با دنبال کردن جونگهیوک، بهطور غیرمستقیم بارها تجربهی بازگشت به گذشته، تلاش برای پایان دادن به «سناریو»های مرگبار، و نقشآفرینی اجباری انسانها برای سرگرمی موجودات خداگونهای به نام «صورتهای فلکی» را از سر گذرانده است.
پس از خواندن ۳۱۴۹ فصل—مدتها بعد از اینکه تمام خوانندگان دیگر داستان را رها کردهاند—دوکجا سرانجام با پایان داستان کنار میآید. اما درست در همین زمان، پیامی مرموز از نویسنده دریافت میکند که خبر از پولی شدن داستان در آیندهی نزدیک میدهد؛ و بلافاصله پس از آن، دنیای اطرافش در تاریکی فرو میرود.
دوکجا خیلی زود متوجه میشود که داستانی که میخوانده به واقعیت تبدیل شده و حالا خودش در دنیای TWSA زندگی میکند. هرچند او تنها خوانندهای است که از آیندهی وقایع آگاهی کامل دارد، اما موفقیتش در سناریوها تضمینشده نیست. با این حال، شاید همین برتری به او قدرت بدهد تا بالاخره وارد نقشی شود که هیچوقت فکر نمیکرد به او بخورد: قهرمان داستان.
Black Haze
مدت ها پیش، دروازهای به دنیای دیگری باز شد و کسانی که توانایی های ویژه ای را همراه با علائم کسب کردند، جادو نامیده شدند. پس از حادثه معروف به "آن روز"، جادوگر درجه یک اوفیون، معروف به "بلو" بسیار مشهور شده است. یک روز، او یک ماموریت بسیار ویژه دریافت می کند: محافظت از پسر دوم خانواده آرتین، که در مدرسه جادویی «هلیوس» از «هیولا» نامیده شدن رنج می برد! بنابراین، بلو با نام "رود کریش" در هلیوس ثبت نام می کند تا هویت واقعی خود را پنهان کند…
مدت ها پیش، دروازهای به دنیای دیگری باز شد و کسانی که توانایی های ویژه ای را همراه با علائم کسب کردند، جادو نامیده شدند. پس از حادثه معروف به "آن روز"، جادوگر درجه یک اوفیون، معروف به "بلو" بسیار مشهور شده است. یک روز، او یک ماموریت بسیار ویژه دریافت می کند: محافظت از پسر دوم خانواده آرتین، که در مدرسه جادویی «هلیوس» از «هیولا» نامیده شدن رنج می برد! بنابراین، بلو با نام "رود کریش" در هلیوس ثبت نام می کند تا هویت واقعی خود را پنهان کند…
Reborn as the Enemy Prince
صدای زمزمه زندگی را در گوشم می شنیدم. نفس کشیدن سخت بود…. … نگاهم را بالا بردم و به دوردست ها خیره شدم. با این حال، تاری دید من چیزی را نمی دید. نور شروع به محو شدن کرد. این آخرین خاطره من بود. وقتی یک بار دیگر چشمانم را باز کردم، ۱۰ سال قبل از آن آخرین خاطره بود. و از همه چیزهایی که می توانستم تبدیل شوم، این کشور دشمن بود که Secretia را به ویرانی کشاند – من سومین شاهزاده کایریس کالیان شدم.
صدای زمزمه زندگی را در گوشم می شنیدم. نفس کشیدن سخت بود…. … نگاهم را بالا بردم و به دوردست ها خیره شدم. با این حال، تاری دید من چیزی را نمی دید. نور شروع به محو شدن کرد. این آخرین خاطره من بود. وقتی یک بار دیگر چشمانم را باز کردم، ۱۰ سال قبل از آن آخرین خاطره بود. و از همه چیزهایی که می توانستم تبدیل شوم، این کشور دشمن بود که Secretia را به ویرانی کشاند – من سومین شاهزاده کایریس کالیان شدم.
The Viliainess Is A Marionette
کاینا، شاهزاده خانم شاهنشاهی، به عنوان زیباترین زن امپراتوری شناخته می شد. او زنی بود که جز شر و تجمل چیزی نمی دونست. با این حال، سرنوشتش نابودی بود: اون به عنوان یک مهره شطرنج توسط برادر کوچکتر خودش برای رسیدن به تاج و تخت استفاده میشه و در آخر توسط شوهر دیوونش کشته میشه!
کاینا، شاهزاده خانم شاهنشاهی، به عنوان زیباترین زن امپراتوری شناخته می شد. او زنی بود که جز شر و تجمل چیزی نمی دونست. با این حال، سرنوشتش نابودی بود: اون به عنوان یک مهره شطرنج توسط برادر کوچکتر خودش برای رسیدن به تاج و تخت استفاده میشه و در آخر توسط شوهر دیوونش کشته میشه!
The Viridescent Crown
یک دانشجوی معمولی فارغالتحصیل به رمان "عشق ابدی" که در 15 سالگی نوشته بود، تناسخ پیدا کرد. با این حال، او به جای اینکه از زمان آغاز داستان اصلی به آنجا برسد، به هفت سال قبل از آن تناسخ یافت. او ران رومئا د لاچیا، دختر نامادری شخصیت اصلی مرد شد؛ شخصیتی که قبل از تناسخ حتی نام او را نمی دانست. نامادری، یوستاو را چنان عذاب داد که به زنی اعتماد نکرد. ران سعی میکند حوادثی را که قرار است اتفاق بیفتد تغییر دهد، با این حال والدین و برادر کوچک آنها هنوز میمیرند. ران با در اختیار داشتن یوستاو در آکادمی و کنترل عموم خانوادهاش توسط عمویش، مجبور است به مدت دو سال به عنوان یک خانهدار کار کند و کار در "طرح خوشبختی شخصیت اصلی" را آغاز میکند، جایی که او با قهرمان زن به او میپیوندد و اجازه میدهد شانس او برای خوشبختی بیشتر شود.
یک دانشجوی معمولی فارغالتحصیل به رمان "عشق ابدی" که در 15 سالگی نوشته بود، تناسخ پیدا کرد. با این حال، او به جای اینکه از زمان آغاز داستان اصلی به آنجا برسد، به هفت سال قبل از آن تناسخ یافت. او ران رومئا د لاچیا، دختر نامادری شخصیت اصلی مرد شد؛ شخصیتی که قبل از تناسخ حتی نام او را نمی دانست. نامادری، یوستاو را چنان عذاب داد که به زنی اعتماد نکرد. ران سعی میکند حوادثی را که قرار است اتفاق بیفتد تغییر دهد، با این حال والدین و برادر کوچک آنها هنوز میمیرند. ران با در اختیار داشتن یوستاو در آکادمی و کنترل عموم خانوادهاش توسط عمویش، مجبور است به مدت دو سال به عنوان یک خانهدار کار کند و کار در "طرح خوشبختی شخصیت اصلی" را آغاز میکند، جایی که او با قهرمان زن به او میپیوندد و اجازه میدهد شانس او برای خوشبختی بیشتر شود.
Please Dont Come To Villainess Stationery Store
"موجود بدرد نخوری مثل تو هیچ ارزشی برای این خونه نداره، این پولو بگیر و گمشو" "بله، هرچی شما بگی" ملانیک بابلوا دختر شروری که در کل زندگیش به عنوان یه موجود بی مصرف خطاب شده، خواهر شخصیت اصلی رمان و همچنین نامزد شخصیت اصلی مرده! حالا چرا بین اینهمه چیز من باید به عنوان شرور تناسخ پیدا کنم؟ دیگه خسته شدم...نمیخوام تو این خونه ای که همشون از ملانیک متنفرن بمونن. اره، من میرم و رویایی که از زندگی قبلیم داشتم رو به واقعیت میپیوندم. "یه مغازه لوازم تحریری" اره، من میرم و مدیر بزرگترین لوازم تحریری کل قاره میشم. حالا از دومینیک هم که در واقع یک شمشیره کمک میگیرم. ولی یکم مشتری های فروشگاهم عجیب غریبن. یعنی چه بلایی سرم میاد؟
"موجود بدرد نخوری مثل تو هیچ ارزشی برای این خونه نداره، این پولو بگیر و گمشو" "بله، هرچی شما بگی" ملانیک بابلوا دختر شروری که در کل زندگیش به عنوان یه موجود بی مصرف خطاب شده، خواهر شخصیت اصلی رمان و همچنین نامزد شخصیت اصلی مرده! حالا چرا بین اینهمه چیز من باید به عنوان شرور تناسخ پیدا کنم؟ دیگه خسته شدم...نمیخوام تو این خونه ای که همشون از ملانیک متنفرن بمونن. اره، من میرم و رویایی که از زندگی قبلیم داشتم رو به واقعیت میپیوندم. "یه مغازه لوازم تحریری" اره، من میرم و مدیر بزرگترین لوازم تحریری کل قاره میشم. حالا از دومینیک هم که در واقع یک شمشیره کمک میگیرم. ولی یکم مشتری های فروشگاهم عجیب غریبن. یعنی چه بلایی سرم میاد؟
Can We Become Family
ناویا یک دختر یتیم بود که توسط یک خاندان دوک به فرزندخواندگی گرفته شده بود تا ملکه آینده باشه. اما اون ۸ بار برای این خانواده مرد و دوباره زنده شد و در آخر فهمید موندن با اونها هیچ فایده ای برای اون نداره. پس حالا تو نهمین زندگیش تصمیم گرفته یک سرنوشت دیگه رو پیش بگیره و...
ناویا یک دختر یتیم بود که توسط یک خاندان دوک به فرزندخواندگی گرفته شده بود تا ملکه آینده باشه. اما اون ۸ بار برای این خانواده مرد و دوباره زنده شد و در آخر فهمید موندن با اونها هیچ فایده ای برای اون نداره. پس حالا تو نهمین زندگیش تصمیم گرفته یک سرنوشت دیگه رو پیش بگیره و...
The Flower With a Sword
اون روز، وقتی شمشیر شیطانی منو تسخیر کرد، با دستان خودم کسایی رو که از همه بیشتر دوست داشتم، کشتم. ۱۵ سال با شمشیری نفرین شده گذشت. من که همهی ده شمشیر ساختهی دست بشر به اسم "گیوسا" رو به دست آورده بودم، از شمشیر مقدس یه خواسته داشتم: منو به گذشته بفرست… به زمانی که هنوز هیچکس رو نکشته بودم. زمان برگشت، قبل از اینکه اون فاجعه شروع بشه، ولی شمشیر هنوز توی دستم بود. "دیگه گول نمی خورم." نه به اون شمشیر نحس، نه به سرنوشت، نه به هیچکس دیگه — دیگه هیچکس نمی تونه منو اونجوری به بازی بگیره. "هیچ معجزه ای دوبار اتفاق نمی افته." این بار… خودم دنبال خوشبختی میرم.
اون روز، وقتی شمشیر شیطانی منو تسخیر کرد، با دستان خودم کسایی رو که از همه بیشتر دوست داشتم، کشتم. ۱۵ سال با شمشیری نفرین شده گذشت. من که همهی ده شمشیر ساختهی دست بشر به اسم "گیوسا" رو به دست آورده بودم، از شمشیر مقدس یه خواسته داشتم: منو به گذشته بفرست… به زمانی که هنوز هیچکس رو نکشته بودم. زمان برگشت، قبل از اینکه اون فاجعه شروع بشه، ولی شمشیر هنوز توی دستم بود. "دیگه گول نمی خورم." نه به اون شمشیر نحس، نه به سرنوشت، نه به هیچکس دیگه — دیگه هیچکس نمی تونه منو اونجوری به بازی بگیره. "هیچ معجزه ای دوبار اتفاق نمی افته." این بار… خودم دنبال خوشبختی میرم.
Trapped in a Cursed Game
شری ازریل، داروساز روستای دوور یک زندگی عادی داره. یه دفعه یه روز، متوجه میشه که دو ساله تو یه بازی ویدیویی NPC (کاراکتر غیرقابل بازی) هست! اگه نتونه از بازی خارج بشه جسمش بیرون بازی از گرسنگی می میره این یعنی تنها راه نجات نزدیک شدن به نقش اول مرد، "ارباب کابوس ها" و کمک به دوستاش برای شکست دادن شرور نهاییه. پس چاره ای نداره جز اینکه منتظر بمونه تا بازی تموم بشه... سطح سختی، داستان، در این حده که قبلاً هیچکس توش برنده نشده... "ارباب کابوس ها میل شدیدی برای کشتن من داره." به نوعی، شری باور داره که مردن به دست نقش اصلی مرد سریعتره
شری ازریل، داروساز روستای دوور یک زندگی عادی داره. یه دفعه یه روز، متوجه میشه که دو ساله تو یه بازی ویدیویی NPC (کاراکتر غیرقابل بازی) هست! اگه نتونه از بازی خارج بشه جسمش بیرون بازی از گرسنگی می میره این یعنی تنها راه نجات نزدیک شدن به نقش اول مرد، "ارباب کابوس ها" و کمک به دوستاش برای شکست دادن شرور نهاییه. پس چاره ای نداره جز اینکه منتظر بمونه تا بازی تموم بشه... سطح سختی، داستان، در این حده که قبلاً هیچکس توش برنده نشده... "ارباب کابوس ها میل شدیدی برای کشتن من داره." به نوعی، شری باور داره که مردن به دست نقش اصلی مرد سریعتره
It Starts with a Kingpin Account
وو پسری که سطحش از 3 بالاتر نمیره!! یه هیولای سطح کمیاب باعث میشه به حساب کاربری پادشاه دست پیدا کنه و وارد دنیاهای موازی میشه...
وو پسری که سطحش از 3 بالاتر نمیره!! یه هیولای سطح کمیاب باعث میشه به حساب کاربری پادشاه دست پیدا کنه و وارد دنیاهای موازی میشه...
Fated To Be Loved By Villains
قهرمان داستان تبدیل به شخصیت داود کمبل توی "ظهور ناجی" شد، بازی ای که از اون لذت میبرد و توی اون یه کهنه کار شده بود. اون وارد بدن یه اشراف زاده ی ضعیف میشه که توی حومه کشور زندگی میکرده و تصمیم میگیره زندگی آرومی رو از سر بگذرونه و توجه بقیه رو جلب نکنه. توی اولین روز شروع زندگی آکادمیکش، اون با رئیس نهایی، که به عنوان کالبد شیطان خاکستری هم شناخته میشه یعنی "النور الیناریز لا تریستان" رو به رو میشه. بعد از رویارویی شون، قهرمان داستان دوتا مهارت ویژه بدست میاره: «بقای ناامیدانه» که وقتی زندگیش تو خطر میوفته اونو قویتر میکنه و «جذابیت کشنده» که کسایی رو که دارای ویژگی های شیطانی هستن رو مجذوب خودش میکنه. این دوتا مهارت نه تنها اونو با رئیس نهایی درگیر میکنه، بلکه اونو با شخصیت های شرور دیگه هم درگیر میکنه. با اینحال اون با استفاده از مهارت هاش و با تخصصی که به عنوان یه بازیکن کارکشته داره با آرامش به چالش ها غلبه میکنه. ولی هر بار که به یه چالش غلبه میکنه، کسایی که ویژگی های شیطانی دارن بیشتر بهش علاقه مند میشن...
قهرمان داستان تبدیل به شخصیت داود کمبل توی "ظهور ناجی" شد، بازی ای که از اون لذت میبرد و توی اون یه کهنه کار شده بود. اون وارد بدن یه اشراف زاده ی ضعیف میشه که توی حومه کشور زندگی میکرده و تصمیم میگیره زندگی آرومی رو از سر بگذرونه و توجه بقیه رو جلب نکنه. توی اولین روز شروع زندگی آکادمیکش، اون با رئیس نهایی، که به عنوان کالبد شیطان خاکستری هم شناخته میشه یعنی "النور الیناریز لا تریستان" رو به رو میشه. بعد از رویارویی شون، قهرمان داستان دوتا مهارت ویژه بدست میاره: «بقای ناامیدانه» که وقتی زندگیش تو خطر میوفته اونو قویتر میکنه و «جذابیت کشنده» که کسایی رو که دارای ویژگی های شیطانی هستن رو مجذوب خودش میکنه. این دوتا مهارت نه تنها اونو با رئیس نهایی درگیر میکنه، بلکه اونو با شخصیت های شرور دیگه هم درگیر میکنه. با اینحال اون با استفاده از مهارت هاش و با تخصصی که به عنوان یه بازیکن کارکشته داره با آرامش به چالش ها غلبه میکنه. ولی هر بار که به یه چالش غلبه میکنه، کسایی که ویژگی های شیطانی دارن بیشتر بهش علاقه مند میشن...
The Back-Alley Mages Return
اَستر، یک حل کننده از خاندان جادوی دکلن است، که قبلا بی خانمان بود. او برای رسیدن به آزادی از خاندان دکلن فرار میکنه، اما در نهایت گیر میفته و زندگیش رو از دست میده. وقتی چشماش را باز میکنه، خودش رو در دوران بی خانمانیش پیدا میکند در منطقه ی خاکستری...! "من کتابخونه ای رو که رویای همرزمانم بود رو میسازم، نه، یه برج حتی بهتر از اون رو میسازم!" "به عنوان یه مزیت اضافه، کتاب راهنمای خاندان دکلن رو داخل طبقه اول به نمایش میزارم" استر به دوران آوارگیش برگشت!
اَستر، یک حل کننده از خاندان جادوی دکلن است، که قبلا بی خانمان بود. او برای رسیدن به آزادی از خاندان دکلن فرار میکنه، اما در نهایت گیر میفته و زندگیش رو از دست میده. وقتی چشماش را باز میکنه، خودش رو در دوران بی خانمانیش پیدا میکند در منطقه ی خاکستری...! "من کتابخونه ای رو که رویای همرزمانم بود رو میسازم، نه، یه برج حتی بهتر از اون رو میسازم!" "به عنوان یه مزیت اضافه، کتاب راهنمای خاندان دکلن رو داخل طبقه اول به نمایش میزارم" استر به دوران آوارگیش برگشت!
The Novels Extra Remake
بعد از بیدار شدن، کیم هاجین خودش رو توی یک دنیای آشنا ولی در بدنی نا آشنا پیدا میکنه. دنیایی که خودش خلقش کرده و داستانی که خودش اون رو نوشته، ولی هیچوقت به اتمام نرسوندتش. اون تبدیل به سیاهی لشکر ناول خودش شده بود، یه شخصیت فیلر بدون کوچیک ترین اهمیتی توی داستان. تنها سرنخش برای فرار اینکه به خط اصلی داستان نزدیک بمونه. هرچند، اون بزودی متوجه میشه که اون دنیا، کاملا شبیه به دنیایی که خودش خلق کرده نیست.
بعد از بیدار شدن، کیم هاجین خودش رو توی یک دنیای آشنا ولی در بدنی نا آشنا پیدا میکنه. دنیایی که خودش خلقش کرده و داستانی که خودش اون رو نوشته، ولی هیچوقت به اتمام نرسوندتش. اون تبدیل به سیاهی لشکر ناول خودش شده بود، یه شخصیت فیلر بدون کوچیک ترین اهمیتی توی داستان. تنها سرنخش برای فرار اینکه به خط اصلی داستان نزدیک بمونه. هرچند، اون بزودی متوجه میشه که اون دنیا، کاملا شبیه به دنیایی که خودش خلق کرده نیست.