The Lady And The Beast
من ، امپراتریس مارتینا ، به عنوان اخرین جادوگر بازمانده از قوم لتا انتقاممو از امپراطوری بلانش گرفتم و امپراطوری خودمو تاسیس کردم. 100 سال بعد از مرگم به عنوان آستینا ، دختر کنت دوباره متولد شدم ولی چند سال بعد بخاطر ورشکستگی خانوادمون به جای خواهرم کانا ، طبق یه قرارداد مجبور به ازدواج با دوک نفرین شده ی آتالنتا ، یه هیولای خون خوار شدم ... اونم فقط برای ایجاد یه وارث برای خاندان آتالنتا اما آیا قرارداد طبق برنامه پیش میره؟
من ، امپراتریس مارتینا ، به عنوان اخرین جادوگر بازمانده از قوم لتا انتقاممو از امپراطوری بلانش گرفتم و امپراطوری خودمو تاسیس کردم. 100 سال بعد از مرگم به عنوان آستینا ، دختر کنت دوباره متولد شدم ولی چند سال بعد بخاطر ورشکستگی خانوادمون به جای خواهرم کانا ، طبق یه قرارداد مجبور به ازدواج با دوک نفرین شده ی آتالنتا ، یه هیولای خون خوار شدم ... اونم فقط برای ایجاد یه وارث برای خاندان آتالنتا اما آیا قرارداد طبق برنامه پیش میره؟
The Dark Magician Transmigrates After 66666 Years
دیابلو وولفیر، جادوگر سیاه قدرتمندی است که در نبردی با ۱۲ خدای قدرتمند شکست میخورد و به مدت 66,666 سال مهر و موم میشود. او پس از این مدت طولانی، در بدن نوزادی به نام جیمی ولتون بیدار میشود. با وجود از دست دادن بخش زیادی از قدرتهایش، جیمی با خانوادهای مهربان بزرگ میشود و تصمیم میگیرد انتقام خود را از خدایانی که او را مهر و موم کردهاند، بگیرد.
دیابلو وولفیر، جادوگر سیاه قدرتمندی است که در نبردی با ۱۲ خدای قدرتمند شکست میخورد و به مدت 66,666 سال مهر و موم میشود. او پس از این مدت طولانی، در بدن نوزادی به نام جیمی ولتون بیدار میشود. با وجود از دست دادن بخش زیادی از قدرتهایش، جیمی با خانوادهای مهربان بزرگ میشود و تصمیم میگیرد انتقام خود را از خدایانی که او را مهر و موم کردهاند، بگیرد.
It Starts with a Kingpin Account
وو پسری که سطحش از 3 بالاتر نمیره!! یه هیولای سطح کمیاب باعث میشه به حساب کاربری پادشاه دست پیدا کنه و وارد دنیاهای موازی میشه...
وو پسری که سطحش از 3 بالاتر نمیره!! یه هیولای سطح کمیاب باعث میشه به حساب کاربری پادشاه دست پیدا کنه و وارد دنیاهای موازی میشه...
I Am the Fated Villain
بعد از آنکه گو چانگه فهمید که به مرزهای یک دنیای فانتزی وارد شده است، نقش اصلی دنیا، و فرد منتخب بخت، سوگند خورد تا از او انتقام بگیرد. در حالی که همه به او حسادت میورزند، نه تنها صاحب عشق نقش اول زن را داراست؛ بلکه به هر جا هم که میرود به عنوان مهمانی ویژه از او پذیرایی میشود. خوشبختانه، قدرت و اعتبار گو چانگه از همه برتر است، برای همین، نابود کردن یک فرد منتخبِ بختِ ساده نباید چندان سخت باشد؟ صبر کنید… سیستمی برای دوشیدن و بهرهبرداری از نقش اصلی وجود دارد؟ گو چانگه پوزخندی زد. “ظاهراً حتی سرنوشت هم از من میخواد که تقدیرم رو به عنوان شرور این دنیا به انجام برسونم!”
بعد از آنکه گو چانگه فهمید که به مرزهای یک دنیای فانتزی وارد شده است، نقش اصلی دنیا، و فرد منتخب بخت، سوگند خورد تا از او انتقام بگیرد. در حالی که همه به او حسادت میورزند، نه تنها صاحب عشق نقش اول زن را داراست؛ بلکه به هر جا هم که میرود به عنوان مهمانی ویژه از او پذیرایی میشود. خوشبختانه، قدرت و اعتبار گو چانگه از همه برتر است، برای همین، نابود کردن یک فرد منتخبِ بختِ ساده نباید چندان سخت باشد؟ صبر کنید… سیستمی برای دوشیدن و بهرهبرداری از نقش اصلی وجود دارد؟ گو چانگه پوزخندی زد. “ظاهراً حتی سرنوشت هم از من میخواد که تقدیرم رو به عنوان شرور این دنیا به انجام برسونم!”
The Demon Prince Goes To Academy
وقتی داشتم کامنتهای مخرب رمانم رو میخوندم مردم. هنوز تو شوک مرگم بودم که یه فرشتهی مرگ پیداش شد و بهم گفت نویسندهی بد بودن گناه منه و برای جبرانش و رفتن به بهشت باید بعد تا پایان یکی از رمانهام زنده بمونم. و اینطوری وارد رمان «پادشاه شیاطین مُرده» شدم... «گندش بزنن!! چرا همهی این بلاها سر من اومده؟!» از شانس بد، شخصیتی که به جاش تناسخ پیدا کردم شاهزادهی شیاطین بود، شخصیتی که هیچ مهارت رزمیای نداشت و همون اول داستان مُرد!!
وقتی داشتم کامنتهای مخرب رمانم رو میخوندم مردم. هنوز تو شوک مرگم بودم که یه فرشتهی مرگ پیداش شد و بهم گفت نویسندهی بد بودن گناه منه و برای جبرانش و رفتن به بهشت باید بعد تا پایان یکی از رمانهام زنده بمونم. و اینطوری وارد رمان «پادشاه شیاطین مُرده» شدم... «گندش بزنن!! چرا همهی این بلاها سر من اومده؟!» از شانس بد، شخصیتی که به جاش تناسخ پیدا کردم شاهزادهی شیاطین بود، شخصیتی که هیچ مهارت رزمیای نداشت و همون اول داستان مُرد!!
There Must Be Happy Endings
روزی که دیگر به زوج نمایشی بودن پایان دادن ، شوهرش کشته شد . به همسرش لی یئون وو که در ناراحتی فرو رفته بود ، یک فرصت دوباره ۱۰۰ روزه داده میشود ! یئون وو برای جلوگیری از مرگ همسرش سونجه به خودش تکیه میکند …… بالاخره در دومین زنگیش یک زندگی متاهلی ” واقعی ” را شروع میکند . عاشقانه آرام و پرهرج و مرج درباره زن و شوهری که بالاخره شروع به لاس زدن میکنند . ” تو این زندگی مطلقا پایانی شاد میسازم . “
روزی که دیگر به زوج نمایشی بودن پایان دادن ، شوهرش کشته شد . به همسرش لی یئون وو که در ناراحتی فرو رفته بود ، یک فرصت دوباره ۱۰۰ روزه داده میشود ! یئون وو برای جلوگیری از مرگ همسرش سونجه به خودش تکیه میکند …… بالاخره در دومین زنگیش یک زندگی متاهلی ” واقعی ” را شروع میکند . عاشقانه آرام و پرهرج و مرج درباره زن و شوهری که بالاخره شروع به لاس زدن میکنند . ” تو این زندگی مطلقا پایانی شاد میسازم . “
Reincarnated Murim Lord
پشیمانی بلای جان پیرمردهاست. وقتی هاجین چئون، رهبر سالخوردهٔ «اتحاد بزرگ رزمی»، به میراث عظیمش میاندیشد، درمییابد که از کارهایش و حتی از زندگی نزدیکترین مشاورانش چیز زیادی به یاد ندارد.
در حالی که به بیماری مرموزی دچار شده، ناگهان جان میسپارد—اما در کمال شگفتی در بدن «ریدان بیوک»، وارث خاندان شمشیرزن بیوک، بیدار میشود. مشکل اینجاست که ریدان به خوشگذرانی و بیبندوباری مشهور است؛ درست نقطهٔ مقابل هاجینِ درستکار و سختگیر.
هاجین در حالی که سعی میکند اشتباهات صاحب قبلی این بدن را جبران کند، قدمبهقدم پرده از حقیقت مرگ خودش نیز برمیدارد…
پشیمانی بلای جان پیرمردهاست. وقتی هاجین چئون، رهبر سالخوردهٔ «اتحاد بزرگ رزمی»، به میراث عظیمش میاندیشد، درمییابد که از کارهایش و حتی از زندگی نزدیکترین مشاورانش چیز زیادی به یاد ندارد.
در حالی که به بیماری مرموزی دچار شده، ناگهان جان میسپارد—اما در کمال شگفتی در بدن «ریدان بیوک»، وارث خاندان شمشیرزن بیوک، بیدار میشود. مشکل اینجاست که ریدان به خوشگذرانی و بیبندوباری مشهور است؛ درست نقطهٔ مقابل هاجینِ درستکار و سختگیر.
هاجین در حالی که سعی میکند اشتباهات صاحب قبلی این بدن را جبران کند، قدمبهقدم پرده از حقیقت مرگ خودش نیز برمیدارد…
Kill the Villainess
چه با پرت کردن خودش از بالکن، چه با نوشیدن سم یا حتی فرو کردن خنجر در بدنش، اریس میسریان هر راهی را برای پایان دادن به زندگی فلاکتبارش امتحان کرده تا به خانهٔ واقعیاش در کرهٔ جنوبی برگردد.
اما او در دنیای رمانی گیر افتاده که فقط نگاهی گذرا به آن انداخته بود—و تا زمانی که نقش خود را بهعنوان یک شخصیت فرعی، یک شرور دیوانه، کامل نکند، مرگ هم از او دریغ میشود. هیچ نقطهٔ روشنی در وضعیتش وجود ندارد؛ اطرافش پر است از کسانی که مشتاق دیدن تحقیر و رنج کشیدنش هستند.
اریس بهجای تلاش برای تغییر داستان، کاملاً نقش «شرور داستان» را میپذیرد. آرزویش این است که بمیرد و دیگر در این دنیا تناسخ نشود تا هرچه زودتر به واقعیت خودش بازگردد. برای همین باید بگذارد داستان همانطور که نوشته شده پیش برود و در نهایت با حکم اعدام بمیرد.
در این میان، از جایگاه والای اجتماعیاش استفاده میکند تا دیگران را به بازی بگیرد و کسانی را پیدا کند که بتوانند روحش را به کره بازگردانند. حتی اگر قوانین سختگیرانهٔ داستان سد راهش باشند، اریس تصمیم گرفته هر قانونی را بشکند تا بالاخره از این دنیای نفرینشده فرار کند.
چه با پرت کردن خودش از بالکن، چه با نوشیدن سم یا حتی فرو کردن خنجر در بدنش، اریس میسریان هر راهی را برای پایان دادن به زندگی فلاکتبارش امتحان کرده تا به خانهٔ واقعیاش در کرهٔ جنوبی برگردد.
اما او در دنیای رمانی گیر افتاده که فقط نگاهی گذرا به آن انداخته بود—و تا زمانی که نقش خود را بهعنوان یک شخصیت فرعی، یک شرور دیوانه، کامل نکند، مرگ هم از او دریغ میشود. هیچ نقطهٔ روشنی در وضعیتش وجود ندارد؛ اطرافش پر است از کسانی که مشتاق دیدن تحقیر و رنج کشیدنش هستند.
اریس بهجای تلاش برای تغییر داستان، کاملاً نقش «شرور داستان» را میپذیرد. آرزویش این است که بمیرد و دیگر در این دنیا تناسخ نشود تا هرچه زودتر به واقعیت خودش بازگردد. برای همین باید بگذارد داستان همانطور که نوشته شده پیش برود و در نهایت با حکم اعدام بمیرد.
در این میان، از جایگاه والای اجتماعیاش استفاده میکند تا دیگران را به بازی بگیرد و کسانی را پیدا کند که بتوانند روحش را به کره بازگردانند. حتی اگر قوانین سختگیرانهٔ داستان سد راهش باشند، اریس تصمیم گرفته هر قانونی را بشکند تا بالاخره از این دنیای نفرینشده فرار کند.
The Superhuman Era
وقتی تهاجم «زِنوترا» آغاز شد، تنها کسانی که میان ما و آن موجودات هیولایی ایستادند، ابرانسانها بودند. اما در حالی که برخی تصمیم گرفتند از این قدرت برای نیکی استفاده کنند، دیگران نیات شومتری در سر داشتند.
«کانگ لیم» یک دانشآموز دبیرستانی است با رازی پنهان—او همان قهرمان نقابدار و دادستان خودخواندهای است که با نام کلاهسفید شناخته میشود و هر زمان که بتواند با هیولاهای مرموز میجنگد. اما دنیایی که او از آن محافظت میکند، آنطور که به نظر میرسد نیست—پیدایش «زِنوترا» پیچیدگیهای بیشتری دارد و نیروهای ناشناختهای در سایهها در حال نقشآفرینیاند...
وقتی تهاجم «زِنوترا» آغاز شد، تنها کسانی که میان ما و آن موجودات هیولایی ایستادند، ابرانسانها بودند. اما در حالی که برخی تصمیم گرفتند از این قدرت برای نیکی استفاده کنند، دیگران نیات شومتری در سر داشتند.
«کانگ لیم» یک دانشآموز دبیرستانی است با رازی پنهان—او همان قهرمان نقابدار و دادستان خودخواندهای است که با نام کلاهسفید شناخته میشود و هر زمان که بتواند با هیولاهای مرموز میجنگد. اما دنیایی که او از آن محافظت میکند، آنطور که به نظر میرسد نیست—پیدایش «زِنوترا» پیچیدگیهای بیشتری دارد و نیروهای ناشناختهای در سایهها در حال نقشآفرینیاند...