تلگرام
✈ به کانال تلگرام مانگاریوم بپیوندید
اطلاعیه‌های فوری، زمان‌بندی آپدیت‌ها و خبرهای مهم سایت را سریع‌تر در تلگرام دنبال کنید.
صفحه اصلی مقایسه شرورهایی که فراموش نمی‌شوند؛ ماندگارترین ویلن‌های تاریخ انیمه و مانگا

شرورهایی که فراموش نمی‌شوند؛ ماندگارترین ویلن‌های تاریخ انیمه و مانگا

مقدمه

بسیاری از ویلن ها برای این ساخته‌می‌شوند که توسط قهرمان داستان را شکست داده‌شوند. چند قسمت یا چند جلد روبه‌رویش بایستند، چند ضربه‌ی سنگین بزنند و در نهایت شکست بخورند تا قهرمان یک قدم دیگر به سمت قله بردارد. حضورشان بخشی از مسیر داستان است و با تمام شدن نقششان، کم‌کم از ذهن مخاطب هم محو می‌شوند.
اما ویلن‌های بزرگ این‌طور نیستند.


آن‌ها وارد داستان نمی‌شوند که فقط مانع قهرمان باشند. وارد می‌شوند تا خود داستان را تغییر دهند. گاهی یک ویلن آن‌قدر قدرتمند است که تمام معادلات دنیای خودش را به هم می‌ریزد. گاهی آن‌قدر کاریزماتیک که مخاطب با وجود نفرت از اعمالش نمی‌تواند چشم از او بردارد. یا گاهی آن‌قدر انسانی و قابل‌درک نوشته‌شده که بعد از فهمیدن گذشته و انگیزه‌هایش، دیگر نمی‌توان به‌سادگی او را یک «شرور» خطاب کرد. بهترین شرورهای تاریخ انیمه و مانگا هرگز صرفاً موانعی نبودند که قهرمان باید از سرشان رد شود. آن‌ها آینه‌هایی بودند که به قهرمان، و به ما، چیزی درباره‌ی خودمان نشان دادند. ترس‌هایمان، خشم‌هایمان، و آن سؤال‌های تاریکی که ترجیح می‌دادیم به آن‌ها فکر نکنیم. این یک قانون نانوشته است که سال‌هادر دنیای داستان ‌گویی و شخصیت‌پردازی رعایت شده‌است.
شاید عجیب‌ترین ویژگی ویلن‌های ماندگار همین باشد؛ ما همیشه از آن‌ها متنفر نیستیم.


گاهی حتی بخشی از حرفشان را می‌فهمیم. این همان نقطه‌ای است که یک ویلن معمولی از یک ویلن ماندگار جدا می‌شود.
قدرت، طراحی و ابهت مهم‌اند، اما کافی نیستند. یک شخصیت زمانی در تاریخ انیمه و مانگا ماندگار می‌شود که حضورش چیزی به داستان اضافه کند. یک ایدئولوژی، یک تراژدی، یک سؤال اخلاقی، یک تهدید واقعی یا حتی تصویری تازه از معنای قدرت.
این‌ها فقط دشمنان قهرمان نیستند؛ بخشی از هویت آثاری هستند که در آن‌ها حضور داشته‌اند.


و بعضی‌هایشان حتی از مرز دنیای خودشان عبور کرده‌اند. تبدیل شده‌اند به معیارهایی که هر ویلن جدیدی ناچار است با آن‌ها مقایسه شود.
در این مقاله قرار است سراغ همین شخصیت‌ها برویم؛ ویلن‌هایی که هرکدام به دلیلی متفاوت از بقیه ، جایی در حافظه‌ی مخاطبان پیدا کرده‌اند. از هیولایی که از دل یک رؤیای کودکانه بیرون آمد تا انسانی که در جست‌وجوی صلح، به جنگی بی‌پایان رسید. از مردی که می‌خواست خدای جهان خودش باشد تا کسانی که فقط می‌خواستند آزاد باشند.

⚠️ در این مقاله از مانگاریوم ، قراره ویلن هایی که انگیزه‌ای ستودنی داشتند یا حداقل گذشته‌ای قابل درک را از نظر شخصی خودم لیست کنم و به برسی انگیزه ها یا گذشته‌شان بپردازم. « این مقاله و برسی کاراکتر ها در بیشتر موارد به شدت اسپویل محورند»

12- Akaza

آکازا، سومین عضو از دوازده کیزوکی علیا (Upper Moon 3) در دیمن اسلیر؛ با نگاه خیره‌کننده و دستی که به سوی مرگ دراز شده، در زیر ماه خونین
آکازا

با اینکه ویلن اصلی این اثر موزان است، اما انگیزه و داستان پشت آکازا به مراتب قابل درک‌تر و ستودنی‌تر شمرده‌می‌شود.
در نگاه اول، Akaza یکی از خشن‌ترین شیاطین Demon Slayer است. عضوی از دوازده کیزوکی و رتبه‌ی Upper Three که تقریباً تمام وجودش را وقف‌رسیدن به قدرت کرده‌است. او از مبارزه با افراد قدرتمند لذت می‌برد، ضعیفان را تحقیر می‌کند و از کشتن کسانی که به نظرش شایسته نیستند، ابایی ندارد. حتی در میان شیاطین هم آکازا شخصیتی است که حضورش میان آنها حس خطری واقعی را ایجاد می‌کند. منابع رسمی بازی Demon Slayer نیز او را مبارزی توصیف می‌کنند که در پی رسیدن به اوج قدرت است و از رویارویی با حریفان قدرتمند لذت می‌برد.
اما این تمام داستان نیست.


او قبل از تبدیل شدن به آکازا ، هاکوجی نام داشت. پسری فقیر که برای نجات پدر بیمارش مجبور به دزدی شد و در نتیجه بارها مجازات شد. زندگی‌اش با مرگ ، بدبختی و ضعف گره خورده بود تا اینکه با Keizo، استاد یک دوجو، آشنا شد. کیزو نه‌تنها او را شاگرد خودش کرد، بلکه دخترش Koyuki را نیز به هاکوجی سپرد.
برای نخستین بار، هاکوجی چیزی داشت که بتواند آن را خانواده بنامد.
او عاشق کویوکی شد و قرار بود زندگی تازه‌ای آغاز کند.

تصویر هاکوجی با چشمانی رنگی در فضای بازو خیره به یک سمت
هاکوجی؛ گذشته آکازا


اما درست همان زمانی که فکر می‌کرد بالاخره از جهنم گذشته فرارکرده، فاجعه‌ای دوباره سراغش‌آمد. کویوکی و کیزو به دست اعضای یک دوجوی رقیب مسموم شدند و جان باختند. هاکوجی که چیزی برای از دست‌دادن نداشت، به تنهایی به دوجوی رقیب حمله‌کرد و ده‌ها نفر را کشت.
بعد Muzan وارد زندگی او شد و در ازای وفاداری او را تبدیل به یک شیطان کرد و زندگی جدیدی به او داد.


و هاکوجی دیگر وجود نداشت.
آکازا متولد شد.


قدرت او در Blood Demon Art و وفاداری‌اش به سبک مبارزه‌ رزمی Destructive Death، به یکی از جذاب‌ترین سیستم‌های مبارزه‌ی Demon Slayer تبدیل شده‌است. اما چیزی که او را واقعاً ماندگار می‌کند، تناقض میان گذشته و حال اوست.
آکازا از ضعیف بودن متنفر است، چون تمام زندگی‌اش را با ناتوانی سپری کرده بود.
او می‌خواهد قوی باشد، چون زمانی نتوانست از کسانی که دوستشان داشت محافظت کند.
و همین موضوع باعث می‌شود وقتی گذشته‌اش را می‌بینیم، رفتار او معنای دیگری پیدا کند. او دیگر صرفاً یک شیطان تشنه‌ی خون نیست؛ انسانی است که آن‌قدر از شکست متنفر شد که در نهایت خودش را به موجودی تبدیل کرد که خود ترس را بترساند.

لحظه در اغوش گرفتن آکازا توسط روح معشوقه‌اش کویوکی
لحظه‌ای که روح معشوقه آکازا او را مهار کرد


این سیر تبدیل او از هاکوجی به آکازا بخاطر انتقام و قدرت و همزمان وفاداریش به آرمان های گذشته و هم تنفر او از ضعف، ستودنیست. حتی در میان مخاطبان فکت‌هایی از آکازا گفته‌می‌شود که وفاداری او را به اثبات می‌رساند: با اینکه او یک شیطان بی‌رحم و کم رقیب است اما همچنان از کشتن و آسیب رساندن به زنان و کودکان خودداری می‌کند.
مقاومت او حتی بعد از قطع شدن سرش که نقطه ضعف تمام شیاطین است، نمایش شاهکاری از قدرت اراده و ایستادگی این ویلن بود که اگر روح کویوکی، معشوقه سابقش او را متوقف نمی‌کرد، مشخص نیست قهرمانان داستان هنوز زنده بودند یا نه.


11- Nagato / Pain

یک پوستر تبلیغاتی از انیمه ناروتو، با چهره پین (رهبر آکاتسوکی) در مرکز تصویر. او دارای موهای نارنجی کوتاه و چشمان بنفش حلقه‌ای (رینگان) است و از سوراخ‌های گوش و بینی او میخ‌های فلزی بیرون زده است. پین لباس سیاه‌رنگ آکاتسوکی با ابرهای قرمز را به تن دارد. در پشت سر او، مجسمه غول‌پیکر و مخوف گدو (که از چوب و ریشه ساخته شده و دهانی با دندان‌های تیز دارد) به شکل شبح‌وار دیده می‌شود. در سمت چپ تصویر، حروف بزرگ مشکی با عنوان «PAIN & GEDO STATUE» و زیرنویس «THE GOD OF PAIN» و لوگوی ناروتو نوشته شده است. در پایین نیز متنی به انگلیسی درباره اعتقادات و توانایی‌های او وجود دارد.
ناگاتو/پین ؛ رهبر آکاتسوکی

Naruto؛ اثری که در میان دیگر آثار شونن به ویلن هایش معروف است، به گونه‌ای که تقریبا اولین اثری شد که در این حجم و به این میزان به انگیزه های قابل درک و از خود گذشتگی ویلن هایش در راه هدفشان پرداخت، و الگویی در بحث شخصیت‌پردازی و ویلن سازی در آثار شونن شد.
اگر بخواهیم یکی از ویلن‌های تاریخ شونن را انتخاب کنیم که فلسفه‌اش واقعاً در برابر قهرمان قرار گرفته باشد، Nagato یکی از بهترین انتخاب‌هاست.
ناگاتو در سرزمینی بزرگ شد که جنگ زندگی مردم عادی را نابود کرده بود. والدینش در جریان جنگ کشته شدند و او به همراه یاهیکو و کونان به کودکی بی‌سرپرست تبدیل‌شد. سه کودک جنگ‌زده بعدها با جیرایا؛ یکی از سه سنین افسانه‌ای روبه‌رو شدند و برای مدتی تحت آموزش او قرار گرفتند.
آن‌ها رؤیای ساده‌ای داشتند:
پایان دادن به جنگ.
اما مرگ یاهیکو همه‌چیز را تغییر داد.

ناگاتو ، یاهیکو . کونان در شبی و بارانی زیر چادری پاره دور اتش جمع شدند
کونان، ناگاتو و یاهیکو


ناگاتو بعد از مرگ دوستش، به این باور رسید که انسان‌ها تا زمانی که درد واقعی را تجربه نکنند، هرگز چرخه‌ی نفرت را متوقف نخواهند کرد. به همین دلیل شخصیت Pain را ساخت. موجودی که قرار بود جهان را مجبور کند معنای واقعی درد را بفهمد.
ایده‌ی او عجیب بود، اما کاملاً هم بی‌منطق نبود.
او معتقد بود اگر تمام انسان‌ها از جنگ بترسند، برای مدتی صلح برقرار خواهد شد؛ و وقتی آن ترس از بین رفت، دوباره باید درد را به آن‌ها یادآوری کرد.
یعنی صلحی دائمی وجود ندارد. تنها تعادلی میان ترس و خشونت است.
کیشیموتو بعدها صراحتاً گفت که آرک Pain یکی از سخت‌ترین بخش‌های Naruto برای او بوده، چون از نظر خودش منطق Pain و Naruto هر دو قابل‌دفاع بودند و پیدا کردن پایان مناسب برای چنین تقابلی واقعاً برایش دشوار بوده است.


و این دقیقاً دلیل بزرگی است که Pain تا امروز چنین جایگاهی دارد.
از طرف دیگر، ابهت او هم فراموش‌شدنی نیست. رهبری قاطعانه او در گروه آکاتسوکی، سماجتش در راه هدفش، و قدرت باورنکردنی او همه و همه به عواملی تبدیل شدند که او را تا امروز ماندگار نگه‌داشته است.

جان دادن یاهیکو روی شونه ناگاتو در شبی بارانی
جان دادن یاهیکو روی شونه ناگاتو


او با تکنیک کنترل هفت جسد، بدن مرده دوستش یاهیکو را دوباره به حرکت درآورد و خود را با چهره او به همه معرفی کرد و رهبری آکاتسوکی را به دست گرفت. چون زمانی که ناگاتو یک پسر ساده و خجالتی و کم حرف بود، این یاهیکو بود که اورا از دل تاریکی و گوشه‌گیری بیرون کشید، و یاهیکو تبدیل به خورشید مسیرشان شد. ناگاتو معتقد بود که فقط یاهیکو لیاقت رهبری این فرقه را دارد و با بدن او خود را به دنیا نشان داد. نبرد سنگین او با جیرایا، استاد سابق خودش و البته استاد مشترکش با ناروتو به یکی از حماسی‌ترین و غم‌انگیزترین نبرد های سری ناروتو تبدیل شد که با مرگ جیرایا، یکی از کاراکتر های به یاد ماندنی کل سری همراه بود.


اما مهم‌تر از همه، این ویلن نسخه‌ای تاریک از خود Naruto بود.
دو کودک تنها.
دو قربانی جنگ.
دو نفر که می‌خواستند دنیا را تغییر دهند.
فقط یکی تصمیم گرفت امید را انتخاب کند و دیگری درد را.


10- Light Yagami

پرتقالی ترکیبی و تاریک با تکنیک کلاژ از مانگای دث نوت. پرتره رنگی لایت یاگامی با کت بلند تیره و چشمان سرخ، در تضاد کامل با پس‌زمینه تک‌رنگ و شلوغ مانگا قرار گرفته است. نورپردازی از سمت چپ باعث ایجاد سایه‌هایی روی نیم‌رخ او شده و حس رمزآلودی و قدرت را دوچندان کرده است.
لایت یاگامی؛ شخصیت اصلی و همزمان ویلن داستان

کمتر آثارای‌ پیدا می‌شوند که شخصت اصلی اثر همان ویلن اصلی اثر هم باشد. این سبک از شخصیت پردازی بسیار نادر و خاص است و یک قدم بزرگ اما سخت در تبدیل کردن اثر به یک شاهکار است.


Light Yagami از آن دسته ویلن‌هایی است که حتی نمی‌توانی لحظه‌ی دقیق تبدیل شدنش به شرور را به‌سادگی مشخص کنی.
وقتی Death Note(دفترچه‌ای که نوشتن نام اشخاص در آن منجر به مرگ آنها می‌شود) به دستش می‌رسد، ایده‌ای که به ذهنش می‌دسد در ظاهر جذاب است. او می‌خواهد مجرمان را از بین ببرد و جهانی بسازد که در آن جرم وجود نداشته باشد. برخلاف بسیاری از شخصیت‌های شرور، انگیزه‌ی اولیه‌ی او لزوماً نابودی جهان یا تسلط بر انسان‌ها نیست.


او می‌خواهد جهان را اصلاح کند.
اما قدرت مطلق یک مشکل بزرگ دارد.
وقتی هیچ‌کس نمی‌تواند جلوی تو را بگیرد، کم‌کم ممکن است تصور کنی چون قدرتمندی پس حق هم همیشه با توست.
Light از کشتن مجرمان عبور می‌کند و سراغ کسانی می‌رود به هر نحو مستقیم یا غیر مستقیمی مزاحم مجرم کشی او می‌شوند. بعد کار به جایی می‌رسد که دیگر مرز میان «مجرم» و «دشمن شخصی» برایش کم‌رنگ می‌شود. لایت حتی از روی زندگی پدر خودش هم میگذرد تا اهدافش خدشه دار نشوند. او خود را kira معرفی می‌کند، عدالتی که از سوی خدا برگزیده شده.


در نهایت، Light دیگر نمی‌خواهد فقط یک جامعه‌ی بهتر بسازد.
می‌خواهد Kira خدای آن جامعه باشد.

لایت و ال درحال قدم زدن در حیاط مدرزسه پر از ادم و درخت هاییی با شکوفه های صورتی
لایت یاگامی و ال ؛ دو نابغه‌ی دنیای Death Note


نبرد او با L هم یکی از بزرگ‌ترین نقاط قوت Death Note است. هیچ‌کدام قدرت فیزیکی خارق‌العاده‌ای ندارند و هیچ نبرد فیزیکی میان آنها وجود ندارد. هردوی آنها نخبگانی کم نظیر از لحاظ ذهنی‌اند. L یک کاراگاه مرموز و فرا نخبه است که از طرف دولت روی این پرونده گذاشته می‌شود و لایت هم باوجود دانش آموز بودنش از آن دست نخبگانی هست که هیچوقت توانایی های ذهنی‌اش را در جامعه آفتابی نمی‌کند.


نبر آنها یک نبرد ذهنی میان دو ذهن برتر است. جنگ آن‌ها با اطلاعات، استدلال، بلوف، فریب و پیش‌بینی ذهن طرف مقابل انجام می‌شود.
نکته‌ی جالب این است که Tsugumi Ohba، خالق Death Note، در مصاحبه‌ای گفته بود که هنگام نوشتن اثر، قصد نداشته لزوماً یک موضع فلسفی عمیق درباره‌ی زندگی، مرگ، عدالت و شر ارائه دهد و در درجه‌ی اول می‌خواسته یک داستان سرگرم‌کننده بسازد.
اما شاید همین سادگی اولیه، شخصیت Light را قدرتمندتر کرده باشد.
او یک هیولای متولدشده نیست.
او انسانی است که قدرت تبدیل شدن به هیولا را پیدا می‌کند.


9- Eren Yeager

تصویری سینمایی از ارن یگر، شخصیت اصلی انیمه اتک آن تایتان، با موهای تیره و بلند که در پشت سر به صورت گوجه‌ای بسته شده است. او با نگاهی عبوس و سرسخت، از روی شانه به عقب نگاه می‌کند. لباس او یک شنل تیره است و نشانِ بال‌های آزادی (نشان سپاه شناسایی) به‌وضوح روی شانه‌اش دیده می‌شود. پس‌زمینه صحنه تیره و مه‌آلود بوده و در بالای تصویر، نام بزرگ ارن به انگلیسی (EREN) به صورت محو و نوشته‌های سنگی دیده می‌شود
ارن یگر؛ هم کاراکتر اصلی و هم ویلن داستان

یکی دیگر از آن دست آثاری که شخصیت اصلی‌اش ویلن خود داستان می‌شود.
ارن شاید از نظر مسیر شخصیتی، یکی از عجیب‌ترین نمونه‌های این فهرست باشد. چون وقتی Attack on Titan شروع می‌شود، هیچ‌کس او را یک ویلن نمی‌بیند.
او قهرمان است.


پسری عصبانی که از زندگی پشت دیوارها متنفر است و رؤیای دیدن دنیای بیرون را دارد.
مرگ و خورده‌شدن مادرش به دست یک تایتان، نفرت او را عمیق‌تر می‌کند و او با خود سوگندی میبندد. هر تایتانی که روی زمین وجود دارد را نابود کند. بعد از آن، هر حقیقتی که درباره‌ی جهان کشف می‌کند، تصویر ساده‌ی «ما در این طرف دیوار خوبیم و آن‌ها آن طرف دیوار بد هستند» را خراب‌تر می‌کند.
ارن در نهایت می‌فهمد که دشمن واقعی آن‌قدرها هم ساده و مشخص نیست.
و همین‌جا تراژدی او شروع می‌شود.


قدرت Attack Titan و بعد Founding Titan به او اجازه می‌دهد وارد سطحی از قدرت شود که تقریباً هیچ شخصیت دیگری در داستان نمی‌تواند با آن برابری کند. اما جذابیت اصلی او قدرت نیست. وسواسش نسبت به آزادی است.
او حاضر نیست دوباره در قفس زندگی کند.


حتی اگر قفس این بار به اندازه‌ی کل دنیا باشد. او حتی از تصور اینکه وقتی مردمش از این دیوار ها آزاد‌شوند و بین مردم دنیای خارج از دیوار ها پخش‌شوند اما همچنان با چشم حقارت توسط بقیه دیده‌شوند متنفر است.
هزینه‌ی‌رسیدن ارن به این نقطه، تبدیل‌شدن خودش به همان هیولایی است که زمانی از آن متنفر بود. او با Rumbling میلیون‌ها انسان را در معرض نابودی قرار می‌دهد و با نسل کشی که به راه می‌اندازد هشتاد درصد از جمعیت کل جهان را به مرز نابودی می‌کشاند و به نقطه‌ای می‌رسد که حتی دوستان قدیمی‌اش مجبور می‌شوند در برابر او قرار بگیرند.

صحنه هجوم غول‌های عظیم‌الجسه به سرتاسر دنیا به رهبری ارن که تبدیل به غول مادر شده در روزی آفتابی
نسل کشی که ارن با هجوم به سرتاسر دنیا توسط غول‌ها راه انداخت


و این همان چیزی است که Eren را ماندگار می‌کند.
او در یک خط مستقیم از «قهرمان» به «شرور» نمی‌رود. بلکه هر تصمیم او نتیجه‌ی تصمیم قبلی است. او هم قربانی است هم جلاد، هم کسی که برای آزادی مردمش می‌جنگد و هم کسی که همان آزادی را به قیمت نابودی میلیون‌ها بی‌گناه دیگر می‌خرد. این پیچیدگی اخلاقی، که هرگز جواب ساده‌ای به تو نمی‌دهد، ارن را از یک شرور یا قهرمان معمولی به یک مطالعه‌ی عمیق درباره‌ی اینکه چطور چرخه‌ی نفرت خودش را تکرار می‌کند، تبدیل کرده. شخصیتی که تأثیرش روی کل ژانر دارک فانتزی مدرن، غیرقابل انکار است و Attack On Titan را به یک شاهکار داستانی و یکی از جسورانه‌ترین و بحث‌برانگیزترین چرخش‌های شخصیتی تاریخ مانگا تبدیل کرد.

لحظه‌ای که ارن پدر خود را وسوسه به انجام یک کشتار وحشتناک می‌کند
لحظه‌ای که ارن پدر خود را وسوسه به انجام یک کشتار وحشتناک می‌کند


ایسایاما نیز در گفت‌وگوهای مختلف درباره‌ی شخصیت‌ها روی اهمیت اراده و وفاداری به خواسته‌ی اصلی شخصیت تأکید کرده و یکی از جذاب‌ترین شخصیت‌ها را کسی دانسته که در برابر تمام دنیا می‌ایستد و از خواسته‌ی خودش عقب نمی‌کشد.
ارن دقیقاً چنین شخصیتی است.


او تا آخرین قدم، همان آدمی باقی می‌ماند که آزادی می‌خواست. مشکل این است که تعریفش از آزادی، دیگر شبیه تعریف هیچ‌کس دیگری نیست.
چرخش عجیب داستانی و تاثیر ارن در گذشته ، حال و آینده اثر ، قدرت تاثیر در گذشته توسط ارن که یکی از قابلیت های خاص تایتانش است را به رخ می‌کشد و رد پای حضور او را در تمام داستان نشان می‌دهد. داستان به خوبی می‌گوید که ارن از چند صد سال پیش چه نقشه‌هایی در سر می‌پروراند. همین یک جمله که «ارن خودش تصمیم گرفته که پدرش نام او را در بچگی “ارن” بگذارد» قدرت تاثیر فوق‌العاده او را نشان می‌هد.

لجظه ای که ارن دستش را به سمت اولین کاربر غول مادر دراز کرده‌است و به او پیشنهاد آرتدی و کمک می‌دهد
لحظه پیشگویی؛ پیشنهاد ارن به اولین کاربر تایتان‌ها، غول مادر


پررنگی تاثیر گذاری در پلات داستانی به همین‌ها ختم نمی‌شود. ارن در چرخه معیوبی از نفرت گیر‌افتاده بود که خودش آگاهانه باعث بوجود آمدن آن چرخه شده‌بود. او خودش پدرش را وسوسه کرد تا دست به قتل های وحشتناکی بزند تا با عذاب وجدانی که در پی دارد خودش را قربانی مسیر پسرش کند. او با تاثیر در گذشته خودش اگاهانه باعث و بانی خورده شدن مادرش جلوی چشمان خودش‌شد.

نه به مادر پدر خودش رحم کرد و نه حتی به کودکی خودش، و همه و همه و همه فقط برای اینکه تنفر خودش را به سر حد برساند و تبدیل به شیطان معروف پیشگویی ها شود و خود پیشگویی را هم بشکند و به انتقامی که میخواست برسد.
وفاداری فوق العاده او به آزادی مردمش و هر بهایی که در این قبال به جان می‌خرد هیچ شکی در بایستی حضور او در لیست بهترین ویلن ها باقی نمیگذارد.


8- Johan Liebert

Alt Text: یوهان لیبرت از انیمه و مانگای Monster در نمایی شبانه با کت رسمی و بطری نوشیدنی، مشرف به منظره شهر
یوهان لیبرت

اگر قدرت تخریب و ماورایی را را از ویلن های این فهرست بگیریم، بسیاری از آن‌ها دیگر نمی‌توانند همان هیولای سابق باشند.
یوهان لیبرت اما حتی بدون قدرت خاص هم می‌تواند یکی از ترسناک‌ترین شخصیت‌های تاریخ مانگا باقی بماند.


یوهان در Monster برخلاف بسیاری از ویلن‌های شونن با انفجار و نبرد و نمایش قدرت وارد صحنه نمی‌شود. او آرام است، مؤدب و حتی در نگاه اول می‌تواند انسانی کاملاً معمولی به نظر برسد.
اما پشت این ظاهر، ذهنی قرار دارد که می‌تواند آدم‌ها را به سمت مرگ هدایت کند.
داستان یوهان با Dr. Kenzo Tenma گره می‌خورد. کاراکتر اصلی داستان ،پزشکی که در کودکی جان یوهان را نجات داد. تصمیمی که در آن لحظه کاملاً درست و انسانی به نظر می‌رسید، اما سال‌ها بعد تبدیل به بزرگ‌ترین کابوس زندگی دکتر تنما می‌شود وقتی که می‌بیند کودکی که از مرگ نجاتش داده حالا وحشت‌ناک ترین قاتل اوروپا شده‌است.

دکتر تنما، با ژاکتی خاکستری و موهایی آشفته درحال قدم زدن
دکترتنما؛ ناجی یوهان و نقش اول داستان


اما ریشه‌ی این هیولا خیلی قبل‌تر از آن روزی که دکتر تنما جانش را نجات داد کاشته شده بود. والدین یوهان، دو نفر که به‌عنوان نمونه‌های ایده‌آل یک پروژه‌ی اصلاح نژادی انتخاب شده بودند، فرزندانشان را نه به این خاطر که دوستشان داشتند، بلکه به این خاطر به دنیا آوردند که بخشی از یک آزمایش بزرگ‌تر بودند. آزمایشی که هدفش ساختن انسان‌های «کامل» بود. در این آزمایش دو نخبه‌ و دو ژن برتر را مجبور به ازواج و فرزند آوری کردند. حاصلش شد یوهان و نینا، دوقلوهایی که تقریباً از هم قابل تشخیص نبودند، از همان کودکی زیر نظر فرانتس بوناپارتا، معمار این پروژه‌ی وحشتناک، رشد کردند.

جایی که مرز بین هویت این دو کودک، عمداً و با دقت، محو شد. همین محو شدن مرز هویتی، همان جایی است که ریشه‌ی گسستگی روانی یوهان از آن سرچشمه می‌گیرد. او هرگز نیاموخت که «خودش» کیست، چون از ابتدا او را طوری ساخته‌بودند که بتواند جای هرکسی، از جمله خواهر دوقلویش، بنشیند.


بله، یوهان در محیطی بزرگ شده‌است که حتی کودک بودن هم از او گرفته‌شده بود. اما روزی پدر و مادر یوهان تصمیم می‌گیرند با بچه‌هایشن فرار کنند و برای گیر نیفتادن بچه هایشان مجبور می‌شوند برای هر دوی آنها لباسی عین هم بپوشانند تا همه آنها را یک نفر تصور کنند، چون هیچکس از اولش هم نمی‌دانست که بچه ها دوتا هستند. بعد از حادثه‌هایی که برای مادرشان اتفاق می‌افتد، یوهان و نینادر شرایطی قرار می‌گیرند که حتی خودشان هم نمی‌توانند به شکل سالم تشخیص دهند چه کسی چه کسی است.
مخصوصاً داستان معروف انتخاب یکی از دوقلوها توسط مادر.
مادر مجبور می‌شود یکی از کودکان را تحویل بدهد، اما خودش دقیقاً نمی‌داند انتخابش یوهان بوده یا نینا.
این مسئله برای شکل‌گیری بحران هویت آن‌ها بسیار مهم است.

یوهان و خواهرش نینا با لباس هایی مشابه و غیرقابل تشخیص از هم در راهرو یتیم‌خانه
یوهان و خواهرش نینا با لباس هایی مشابه و غیرقابل تشخیص از هم


بعد از قتل‌عام خانه‌ی رز سرخ، جایی که بوناپارتا سعی کرد ردپای آزمایشش را با خون پاک کند، یوهان به یتیم‌خانه‌ای به نام Kinderheim 511 فرستاده‌شد مؤسسه‌ای در آلمان شرقی که به‌ظاهر یک پرورشگاه معمولی بود، اما در واقع آزمایشگاهی مخفی بود که در آن کودکان را با شکنجه‌ی روانی به سربازان و قاتلانی بی‌احساس تبدیل می‌کردند.

در ۱۹۸۵، همین مؤسسه در یک آشوب داخلی، وقتی مدیران و مربیانش بر سر جانشینی با هم درگیر شدند، به یک کشتار تمام‌عیار تبدیل شد. پنجاه کودک و مربی در آتش سوختند و همدیگر را کشتند، و یوهان، تنها با ده‌سال سن، فقط نشست و تماشا کرد. وقتی از او پرسیدند چه کرده، جواب داد: «فقط یک پارچه‌ی روغنی را داخل آتش روشن انداختم.» یعنی وقتی آدم‌ها کنار هم جمع می‌شوند، نفرت خودش شکل می‌گیرد. او فقط کمی روغن روی آن ریخت. هدف یوهان، به قول خودش، این بود که آخرین نفری باشد که زنده می‌ماند.

تصویر یتیم خانه سوخته و قدیمی در محله‌ای قدیمی
یتیم‌خانه قدیمی و سوخته Kinderheim 511

یوهان بزرگ می‌شود و تبدیل به قاتلی می‌شود که لازم نیست خودش همیشه دست به قتل بزند. او می‌تواند دیگران را متقاعد کند. می‌تواند اعتمادشان را به دست بیاورد. می‌تواند ترس‌ها و ضعف‌هایشان را پیدا کند و همان‌ها را علیه خودشان به کار بگیرد. مغز متفکر کل قتل‌های موجود می‌شود و به راحتی هدف خودش را پیاده می‌کند.

و همین توانایی، او را از بسیاری از ویلن‌های تاریخ انیمه و مانگا جدا می‌کند.

Johan Liebert یک موجود ترسناک نیست چون قدرت زیادی دارد؛ او یک هیولاست چون می‌فهمد انسان‌ها چطور می‌شکنند.

در طول داستان، یک کتاب کودکانه‌ی تکرارشونده وجود دارد به نام «هیولای بی‌نام». داستانی درباره‌ی هیولایی که هویتش را دزدیده‌اند و باید تصمیم بگیرد با این خلأ چه کند. او در ازای اعطای قدرت ذهن و جسم انسان هارا تصرف می‌کند تا با اسم آنها صدا زده شود و هویتی برای خودش داشته باشد. سپس آن انسان را می‌بلعد و بعد از مدتی استفاده از هویت او سراغ قربانی جدیدی می‌رود. این روند آنقدر تکرار می‌شوند و همه به همراه هویتشان توسط این هیولا خورده می‌شوند که دیگر کسی باقی نمی‌ماند تا او را با اسم و هویت جدیدش صدا بزند.
این هیولا دقیقا تصور دقیقی از یوهان و کاری است که میخواهد با خودش بکند.

حتی ترسناک‌تر از این، این است که داستان به‌سادگی نمی‌گوید یوهان از ابتدا چنین موجودی بوده است. گذشته‌ی او، آزمایش‌های روانی، تجربه‌های کودکی، و اتفاقاتی که در دوران رشدش پشت سر گذاشته، به‌تدریج تصویری از شخصیتی می‌سازند که هویت خودش را نیز زیر سؤال برده است. در Monster بارها با این پرسش مواجه می‌شویم که آیا یک انسان واقعاً می‌تواند تبدیل به «هیچ‌کس» شود؟
یوهان تقریباً تجسم همین سؤال است.
او نه دنبال جهان است، نه می‌خواهد پادشاه شود، و نه نیاز دارد همه از قدرتش بترسند. حتی در بسیاری از لحظات، انگار هدف اصلی‌اش این است که ثابت کند زندگی انسان می‌تواند چقدر بی‌ارزش و شکننده باشد.
همین نگاه سرد و فلسفی باعث شده یوهان سال‌ها بعد از پایان Monster همچنان در بحث‌های مربوط به بهترین ویلن های تاریخ تکرار شود. نه به‌خاطر آنچه با دستانش انجام داد، بلکه به‌خاطر آنچه با کلمات و سکوتش به دیگران نشان داد.


7- Donquixote Doflamingo

دو فلامینگو، شاهزاده شیطان؛ با کت صورتی و لبخندی مرگبار در پس‌زمینه‌ای از پنل‌های خاطره‌انگیز وان‌پیس
دوفلامینگو

اگر بخواهیم درباره‌ی Doflamingo حرف بزنیم، ابتدا باید یک چیز را قبول کنیم:
او واقعاً یک عوضی تمام‌عیار است.


برخلاف شخصیت‌هایی مثل ناگاتو یا ارن که می‌توان برای بخشی از انگیزه‌هایشان استدلال اخلاقی پیدا کرد، دوفلامینگو بسیاری از مرزهای اخلاقی را بدون کوچک‌ترین عذاب وجدان زیر پا می‌گذارد.
اما One Piece کاری می‌کند که حتی برای چنین شخصیتی هم گذشته‌ای داشته باشیم که رفتار امروز او را قابل‌فهم‌تر کند.
دوفلامینگو در خانواده‌ای از World Nobleها به دنیا آمد. در طبقه‌ای که خودش را بالاتر از انسان‌های عادی می‌دانست. اما پدرش تصمیم گرفت این زندگی را کنار بگذارد و خانواده را از Mariejois بیرون ببرد.


آن تصمیم برای خانواده فاجعه به بار آورد.
آن‌ها از جایگاه اشرافی سقوط کردند و در دنیای انسان‌های عادی، با نفرت و خشونت روبه‌رو شدند. دوفلامینگو در کودکی شاهد شکنجه و تحقیر خانواده‌اش بود و بعد از کشته‌شدن پدرش، به نقطه‌ای رسید که دیگر هیچ اعتمادی به انسانیت نداشت.
همین گذشته، پایه‌ی شخصیت آینده‌ی او را ساخت.
او به این نتیجه رسید که قدرت تنها چیزی است که واقعاً ارزش دارد.


توانایی Ito Ito no Mi نیز این شخصیت را کامل‌تر کرد؛ میوه‌ای که به او اجازه می‌دهد رشته‌هایی فوق‌العاده قدرتمند تولید و کنترل کند و حتی از آن‌ها برای کنترل بدن دیگران استفاده کند. بعدتر، توانایی استفاده از Conqueror’s Haki و بیدار کردن قدرت میوه، جایگاه او را به‌عنوان یکی از خطرناک‌ترین شخصیت‌های دنیای One Piece تثبیت کرد.
اما ابهت دوفلامینگو فقط در قدرتش نیست.
او یکی از کاریزماتیک‌ترین ویلن‌های One Piece است؛ لبخند همیشگی، عینک، کت پرهای صورتی و آن اعتمادبه‌نفس آزاردهنده‌ای که حتی در بدترین شرایط هم از بین نمی‌رود.


او در Dressrosa یک کشور را از پشت پرده کنترل‌می‌کرد، مردم را به وسیله‌ی قدرتش علیه یکدیگر قرار‌می‌داد و حتی از گذشته‌ی سلطنتی خودش برای‌ساختن یک امپراتوری جنایتکار استفاده‌ کرد.
دوفلامینگو نمونه‌ی جالبی از ویلن‌هایی است که قربانی بودنشان، جنایتکار بودنشان را توجیه نمی‌کند.
او واقعاً رنج کشیده‌بود.
اما به جای اینکه تصمیم بگیرد چرخه‌ی خشونت را متوقف کند، تصمیم گرفت خودش تبدیل به یکی از کسانی شود که دیگران باید از آن‌ها بترسند


6- Lelouch

لِلـوش لَمپروژ از انیمه Code Geass در لباس Zero با شنل مشکی و طلایی و حالت چهره‌ای مرموز و قدرتمند
لولوش؛ شخصیت اصلی و ویلن خود داستان code geass

Lelouch vi Britannia hc از Code Geass یکی از متفاوت‌ترین شخصیت‌های این فهرست است، چون حتی قرار‌دادن او در دسته‌ی «ویلن» هم قابل‌بحث است.
او برای انتقام و آزادی وارد میدان می‌شود و با هویت Zero علیه امپراتوری Britannia می‌ایستد. هدفش ساختن‌جهانی بهتر برای خواهرش Nunnally است. جهانی که در آن مجبور نباشد دائماً از خشونت و سیاست امپراتوری بترسد.


قدرت Geass به او اجازه می‌دهد با دستور مستقیم، اراده‌ی انسان‌ها را کنترل کند.
اما قدرتش یک محدودیت خطرناک دارد؛ وقتی دستور داده‌شود، ممکن است نتواند آن را پس بگیرد.
Lelouch به‌تدریج از یک شاهزاده‌ی انتقام‌جو به یک بازیگر سیاسی تبدیل‌می‌شود که حاضر است حتی دست‌های خودش را آلوده‌کند.
او در مسیرش دروغ می‌گوید، خیانت می‌کند و آدم‌های زیادی را قربانی نقشه‌هایش می‌کند.
اما نقطه‌ی اوج شخصیتش در Zero Requiem است.

لولوش در در خانه‌ای مجلل به همراه خواهرش که لولوش درحال غذا دادن به اوست ودر صحنه‌ای دیگر کنار تختش نشسته تا خواهرش آسوره به خواب رود
لولوش به همراه خواهرش


Lelouch تصمیم می‌گیرد تمام نفرت جهان را روی خودش متمرکز کند و در نهایت خودش را به‌عنوان دشمن اصلی جهان قرار دهد تا همه از او بترسند و برای کنار زدنش مجبور به اتحاد شوند و بعد از مرگش، دیگران بتوانند در کنار هم بایستند.
به همین دلیل، Lelouch یکی از آن شخصیت‌هایی است که مرز میان قهرمان و ویلن را کاملاً خراب می‌کند.
او می‌خواهد جهان را نجات دهد، اما حاضر است برای آن تبدیل به بدترین آدم جهان شود.Lelouch در بحث ویلن بودن می‌توان گفت نسخه ضعیف‌تری از ارن است، با این تفاوت که برخلاف ارن موفق می‌شود به خواسته‌ای که بخاطر آن خود را با تمام جهان دشمن کرد ، برسد.


5- Tomura Shigaraki

تومورا شیگاراکی از انیمه و مانگای My Hero Academia (Boku no Hero Academia) با موهای سفید و دست‌های متعدد روی بدن، در تصویری تاریک و ترسناک
تومورا شیگاراکی

Tomura Shigaraki شاید یکی از تراژیک‌ترین ویلن‌های My Hero Academia باشد.
او در کودکی Tenko Shimura نام داشت. پسری که رؤیای قهرمان شدن داشت و مادربزرگش Nana Shimura نیز یکی از قهرمانان درجه بالا بود.
اما پدرش از قهرمان‌ها متنفر بود و با این رؤیا مخالفت می‌کرد. چون که مادر خودش یا همان مادر بزرگ شیگاراکی (nana shimura) قبلا خانواده و فرزند خودش را بخاطر وظیفه قهرمانیش ترک کرده بود. پدر شیگاراکی هم بخاطر کمبود محبت مادر و اینکه او قهرمان بودن را به مادر بودن ترجیح داده‌بود، از قهرمانان نفرت داشت.


تنش‌های خانوادگی، سرکوب احساسات و کتک‌خوردن از پدرش بخاطر رویای قهرمان‌بودن مثل مامانبزرگش زندگی او را به کابوس تبدیل کرده‌بود و در شبی که شیگاراکی در حیاط خانه مشغول گریه‌کردن بود ، بخاطر هجوم احساسات شدید قدرتش فعال‌شد.

شیگاراکی درحال گریه و با کردن سگش که موجب مرک سگش می‌شود
لحظه فعال شدن قدرت شیگاراکی و مرگ ناخواسته سگش


و در طی این اتفاق او حادثه‌ای هولناکی را رقم زد و خانواده‌اش را از دست داد. قدرت مخرب او که“تجزیه” نام داشت باعث می‌شود که شیگاراکی با لمس هرچیزی آن‌را تجزیه ، تکه تکه و نابود کند. در آن شب که شیگاراکی مشغول گریه در حیاط بود، از روی غم سگش را بغل کرد و ناخواسته سگ را ریز ریز کرد. خواهرش که آمد دلداریش دهد با صحنه سگ تکه تکه‌شده و دست های خونی شیگاراکی به همراه چهره بهت‌زده و وحشت کرده برادرش رو به رو‌شد. با ترس فرار کرد که پدر مادرش را صدا بزند، شیگاراکی هم وحشت زده و با گریه او را دنبال کرد تا ثابت کند که کار او نبوده و عمدی نبود، ناخواسته و بدون اطلاع از قدرتش خواهرش را هم لمس کرد و باعث تکه تکه شدن اوشد.

خانواه‌اش این صحنه را دیدند و همانطور که می‌توانید چهره‌هایشان را پیش‌بینی کنید هجوم سهمگینی از خشم و ترس و وحشت شیگاراکی را در برگرفت و با یک لمس زمین باز هم ناخواسته کل خانواده‌اش را به قتل رساند.

شیگاراکی تنها و خون‌آلود با صورتی چروک در خیابان
شیگاراکی بعد از فرار از خانه


از خانه‌ای پر از جنازه‌ فرار‌کرد و وحشت‌زده و خونی در خیابان محتاج یک کمک بود درحالی که همه با وحشت از کنارش رد می‌شدند. شاید اگر فقط یک نفر آنجا به او اهمیت می‌داد، همه چیز با یک گریه ساده تمام میشد.
اما هیچ کس بهش اعتنایی نکرد و حتی هیچ قهرمانی هم به سراغش ‌نیامد و هیچ قهرمانی در آن فاجعه ، در آن خانه حضور‌نداشت تا او را از رخ‌دادن آن فاجعه نجات دهد.


در نهایت All For One او را پیدا می‌کند. شخصیتی که تا قبل از فصل اخر اثر ، ویلن اصلی داستان محسوب میشد. او آمد و شیگاراکی را زیر پر و بال خود گرفت.
و دقیقاً همان‌جا، یک کودک قربانی تبدیل به ویلن می‌شود. بعد ها شیگاراکی دست های خانوا‌ده‌اش را که غیرعمد آنها را کشته بود از بدن خود آویزان‌کرد. چون فقط به این شکل بود که احساس تنهایی نمی‌کرد و حس می‌کرد که خانواده‌اش هنوز پیشش هستند.
شیگاراکی در ابتدا بیشتر شبیه یک جوان خشمگین است که می‌خواهد جامعه‌ی قهرمانان را نابود کند. اما هرچه داستان جلوتر می‌رود، متوجه می‌شویم نفرت او فقط از قهرمان‌ها نیست؛ از جامعه‌ای است که کودکی معصوم مثل او را در خیابان رها کرد.

شیگاراکی با موهایی سفید و بلند و با شالی قرمز ایستاده در میان خرابی با چهره‌ای خونسرد و آرام
شیگاراکی


قدرت Decay نیز همراه با رشد او خطرناک‌تر می‌شود و از یک تماس ساده، به توانایی‌ای تبدیل می‌شود که می‌تواند زنجیره‌ای عظیم از نابودی ایجاد کند. در بخش های پایانی داستان، همین قدرت او به نماد کاری که او میخواست با دنیا بکند تبدیل شده‌بود.
در نهایت، شیگاراکی تبدیل به تصویری از قربانی‌ای‌می‌شود که جامعه خودش آن را ساخته‌است.
او شرور است.
اما My Hero Academia بارها از ما می‌پرسد:
اگر کسی در کودکی نیاز به کمک داشته‌باشد و هیچ‌کس دستش را نگیرد، چه کسی مسئول هیولایی است که بعدها از او ساخته‌می‌شود؟


4- Toji Fushiguro

توجی فوشیگورو در اوج نبرد؛ زنجیر در دست، هیولای بنفش بر دوش، و لبخندی خونین در میان دریای قرمز خشم
توجی فوشیگورو

با اینکه ویلن اصلی Junutsu kaisen سوکونا است اما بدلیل کلیشه‌ای بودن هدف و انگیزه‌اش، توجی فوشیگورو منتخب شد که در این لیست قرار بگیرد.
Toji Fushiguro از نظر ساختار با تقریباً تمام شخصیت‌های این فهرست فرق دارد.
او نه می‌خواهد جهان را نجات دهد، نه حکومت کند، نه انتقام بگیرد و نه یک ایدئولوژی پیچیده دارد.
او فقط یک انسان است.


توجی در خانواده‌ی “زنین” به دنیا آمد. خانواده‌ای که ارزش انسان‌ها را تا حد زیادی بر اساس توانایی‌های جوجوتسو می‌سنجید. اما توجی فاقد انرژی نفرینی بود.
چیزی که در آن خاندان باید ضعف محسوب می‌شد، در نهایت تبدیل به بزرگ‌ترین قدرت او شد.
Heavenly Restriction تمام انرژی نفرینی او را از بین برد، اما در مقابل، بدنش را به سطحی غیرانسانی رساند.


سرعت.
قدرت.
حواس.
واکنش.
و توانایی استفاده از انواع سلاح‌های نفرینی.
توجی تبدیل شد به قاتلی که می‌توانست جادوگران را بدون اینکه خودشان حتی متوجه حضورش شوند، شکار کند.
مبارزه‌ی او با Gojo در دوران جوانی، یکی از مهم‌ترین اتفاقات گذشته‌ی داستان است. چون برای نخستین بار نشان می‌دهد حتی کسی مثل گوجو هم می‌تواند در برابر یک انسان معمولی، اگر با ابزار و نقشه‌ی مناسب روبه‌رو شود، شکست بخورد.
توجی نه به خاطر ایدئولوژی، بلکه به خاطر جایگاهش در جهان Jujutsu Kaisen ماندگار شد.
او ثابت کرد برای تبدیل شدن به هیولا، همیشه به سیستم خاصی از قدرت احتیاج ندارد. گاهی کافی است کسی تو را آن‌قدر تحقیر کند که تصمیم بگیری تمام سیستم را با همان چیزی شکست بدهی که آن سیستم نداشتنش را نقطه‌ضعف تو می‌دانست.

صحنه خودکشی توجی در نبرد ، وقتی که فهمید حریفش همان پسرش است


با وجود تمام بی‌رحمی‌اش ، توجی وفاداری زیادی نسبت به همسر و پسرش دارد. وقتی که او توسط تکنیکی از دنیای مردگان احضار می‌شود و نتیجه مبارزه را در لحظه‌ای به کل بر‌می‌گرداند، حین مبارزه‌اش با مگومی یک پسر جوان، وقتی متوجه می‌شود که آن پسر جوان، پسر خودش است، خودکشی کرده تا تکنیک را باطل کند، و وقتی می‌فهمد پسرش عضوی از خاندان زنین نشده با رضایت ، دوباره از دنیا می‌رود.

(در صورت علاقه‌مند بودن به خواندن مقاله Jujutsu Kaisen؛ پرچمدار نسل جدید شونن کلیک کنید)


3- Obito Uchiha

چهره اوبیتو اوچیها از انیمه Naruto با چشمان قرمز و بنفش، در کنار پنل‌های سیاه‌وسفید مانگا و صحنه‌ای از نبرد
اوبیتو اوچیها

و در نهایت می‌رسیم به یکی از تراژیک‌ترین ویلن‌های Naruto.


Obito Uchiha زمانی فقط یک کودک بود که می‌خواست Hokage شود.
او عاشق دختری به اسم “رین” بود، اوبیتو رین و کاکاشی در تیمی سه نفره و شاگرد میناتو(پدر ناروتو) یا همان هوکاگه چهارم بودند، و او از نظر شخصیتی بسیار متفاوت از تصویری بود که بعدها از او دیدیم. پسری کله شق، پرسروصدا و رویا پرداز و تلاشگر.
اما جنگ همه‌چیز را تغییر داد.

کاکاشی ، رین و اوبیتو به همراه استادشان میناتو در یک عکس یادگاری
کاکاشی ، رین و اوبیتو به همراه استادشان میناتو


بعد از حادثه‌ای که باعث شد همه تصور کنند اوبیتو مرده است، او توسط مادارا پیدا شد و بدن آسیب‌دیده‌اش ترمیم شد.
اما ضربه‌ی اصلی زمانی وارد شد که اوبیتو شاهد مرگ رین بود. آن هم به دست های دوست صمیمی‌اش کاکاشی.
آن لحظه برای او فقط مرگ یک دوست نبود.
فروپاشی تمام تصویری بود که از دنیا داشت.
او نتیجه گرفت دنیایی که می‌تواند چنین اتفاقی را رقم بزند، ارزش نجات دادن ندارد.
مادارا هم دقیقاً از همین نقطه‌ضعف او استفاده کرد. اوبیتو با هویت Tobi وارد صحنه شد و در نهایت یکی از اصلی‌ترین عوامل پشت چهارمین جنگ بزرگ Shinobi شد. Sharingan، Mangekyo Sharingan، Kamui و بعدتر قدرت‌های مربوط به ده‌دم، او را به یکی از خطرناک‌ترین شخصیت‌های Naruto تبدیل کردند.

جنازه رین درآغوش اوبیتو با بدن هایی خونی
جنازه رین درآغوش اوبیتو
کشته شدن رین به دست کاکاشی، سوراخ شدن سینه زین با ضریه مخصوص کاکاشی همزمان با اشک های کاکاشی
کشته شدن رین به دست کاکاشی؛ اتفاقی که اوبیتو مستقیما شاهدش بود


اما چیزی که Obito را خاص می‌کند این است که هنوز می‌توان ردپای همان پسر قدیمی را در وجودش دید و این را زمانی ثابت کرد که بعد از هزاران زد وخورد وقتی سو تفاهمش با کاکاشی حل شد و ناروتو او را قانع کرد و بهش قول داد که این دنیا را با دست های خودش عوض خواهد کرد، اوبیتو جبهه‌اش را عوض کرد و بار دیگر کنار کاکاشی مانند گذشته پشت به پشت با دشمنی مشترک جنگیدند. در پایان هم خودش را برای حفاظت از ناروتو قربانی کرد.
وقتی ناروتو با او صحبت می‌کرد و میجنگید، در واقع فقط با یک ویلن بحث نمی‌کرد.
او با نسخه‌ای شکست‌خورده از خودش روبه‌رو شده‌است.

صحنه‌ای احساسی که روج زین دست های اوبیتو و کاکاشی را می‌گیرد و آنها را به جلو می‌کشد
صحنه‌ای که روح رین اوبیتو و کاکاشی را حمایت کرد


هر دو تنها بودند.
هر دو رؤیای Hokage شدن داشتند.
و هر دو درد کشیده‌بودند.
فقط یکی تصمیم‌گرفت دردش را بهانه‌ای برای‌ساختن آینده کند و دیگری تصمیم‌گرفت آینده را به خاطر درد خودش نابود‌کند.
و همین شباهت است که تقابل Naruto و Obito را به یکی از انسانی‌ترین نبردهای این داستان تبدیل می‌کند.


2- Sosuke Aizen

Alt Text: تصویر هنری  آیزن با موهای قهوه‌ای و کت سفید در شب، زیر نور ماه و میان شکوفه‌های بنفش
آیزن در لباس کاپیتانی

اگر Madara نماد قدرت باشد، Aizen نماد کنترل است.
آیزن یکی از معدود ویلن‌هایی است که وقتی حقیقت نقشه‌هایش آشکار شد، مخاطب مجبور می‌شود بسیاری از اتفاقات قبلی Bleach را از ابتدا در ذهنش مرور کند.
او در ابتدا کاپیتانی آرام، باوقار و قابل‌اعتماد به نظر می‌رسید. شخصیتی که تقریباً هیچ‌کس تصور نمی‌کرد پشت پرده‌ی بخش بزرگی از اتفاقات داستان قرار داشته باشد.
اما همه‌چیز دروغ بود.
آیزن با استفاده از توانایی زامپاکتو مخصوصش که “توهم” است، همه را فریب داده و در طی سالیان خود را بعنوان متحدی میان ارتش شینیگامی ها جا داده بود و حتی به مقام کاپیتانی هم رسیده بود.

آیزن سوسکه با موهای بلند و عینک با لبخندی گرم و صمیمی
آیزن وقتی که مورد احترام و اعتماد همه بود


و این قدرت دقیقاً با شخصیت خودش هماهنگ بود.
آیزن نمی‌خواست فقط حریفش را شکست دهد.میخواست با توهمی که برای او می‌سازد تحقیرش کند.
او از سال‌ها قبل روی Hogyoku کار کرده بود و نقشه‌ای بزرگ برای عبور از محدودیت‌های Shinigami و رسیدن به سطحی بالاتر از موجودات معمولی داشت.
یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌های Aizen این است که برخلاف بسیاری از ویلن‌ها، به نظر نمی‌رسد واقعاً دنبال عشق، عدالت یا حتی انتقام باشد.
او از جایگاه پایین‌تر بودن متنفر است.


آیزن نمی‌خواهد کسی بالای سرش باشد. دلیل قدرت طلبی و سال‌ها نقشه‌چینی او برای همین بود که به قدرتی دست یابد که بتواند جای king of souls را بگیرد و خودش را لایق تر از هر کس دیگری برای این مقام می‌دانست.
و حتی یکی از مشهورترین ویژگی‌های شخصیتی او همین نگاه تحقیرآمیز به مفهوم «خدا» است. او معتقد است موجودی که واقعاً بر همه‌چیز مسلط باشد نباید اجازه دهد کسی بالاتر از خودش وجود داشته باشد.


قدرت او فقط در مهارت های خارق‌العاده‌اش از زانپاکتو و استفاده از Hogyoku نیست، بلکه نبوغ او در برنامه‌ریزی و پیشبینی آینده، پیش بردن داستان طبق نقشه های خودش از او ویلنی ساخته که در رده بالاترین سطح از ویلن ها قرار می‌گیرد. حتی بدنیا آمدن کاراکتر اصلی داستان از آن پدر مادر همه و همه زیر سر آیزن بود و همه تکه‌های پازل را هوشمندانه و با صبر طی سال‌ها کنار هم چید تا ذره ذره به هدف بلند مدتش نزدیک شود.

آیزن بسته شده به و مهر شده در اعماق زندان سول‌سوساییتی
آیزن بسته شده و مهر شده در اعماق زندان سول‌سوساییتی


از نظر قدرت هم بعد از ترکیب شدن با Hogyoku، آیزن به سطحی رسید که Ichigo برای شکست دادن او مجبور شد از Final Getsuga Tensho استفاده کند. تکنیکی که خودش نیز بهای بسیار سنگینی داشت.


اما چیزی که آیزن را جاودانه کرد، بیشتر از قدرتش، ابهت و اعتمادبه‌نفسش بود.
حتی زمانی که همه‌چیز علیه اوست، آیزن طوری رفتار می‌کند که انگار جهان هنوز طبق نقشه‌ی خودش حرکت می‌کند.
و شاید همین باشد که او را از بسیاری از ویلن‌های دیگر جدا می‌کند:
آیزن تقریباً هیچ‌وقت احساس نمی‌کند بازنده است و تقریبا هم همین شد، او حتی بعد از باختنش هم به ایچیگو ، قدرت ترمیم بالایش دوباره داشت او را سرپا می‌کرد و شینیگامی ها هیچوقت نتوانستند او را بکشند یا کاملا حذف کنند، فقط مجبور شدند مهر‌مومش کرده و در اعماق زندان سول‌سوساییتی نگهش ‌دارند.
حتی در آرک جدید و پایانی Bleach هم علیه یوهاباخ مجبور شدند او را آزاد کنند تا شاید بعنوان متحد علیه دشمنی مشترک ازش کمک بگیرند.


1- Madara Uchiha

مادارا اوچیها از انیمه و مانگای Naruto در برابر ماه سرخ با زره سامورایی قرمز و فضای حماسی و تاریک
مادارا اوچیها

و بالاخره ، بعد از سال‌ها شخصیت پردازی و ویلن سازی توسط شونن‌جامپ، بعد از هزاران شرور و قهرمان و ایدوئولوژی‌های مختلف، هنوز در صدر لیست بهترین ویلن‌های تاریخ صنعت انیمه و مانگا ایستاده، مادارا اچیها


هیچکس از اوتاکو ها جرعت دست کم‌گرفتن او را ندارد، هرکسی که یکبار اسمش را شنیده‌باشد می‌داند او چه حماسه‌ای رقم زده‌است.
80,000 شینوبی ، 9 موجود افسانه ای(یک دم تا نه‌دم) ، 5 کاگه، 4 کاگه ادوتنسه‌شده و بازگشته از مرگ، یک خدا(دانای شش طریقه) و حتی کاراکتر اصلی‌های اثر یعنی ناروتو و ساسکه که توسط دانای شش‌طریقه منتخب‌شده بودند، همه و همه در یک میدان نبرد جمع‌شده برای یک نبرد. نه نبرد از دور، نه نبرد استراتژیک یا ذهنی، و نه مبارزه یک دربرابر یک، نبردی تن به تن و یک به چند ده هزار، همه همزمان فقط برای متوقف کردن یک مرد، تنها یک نفر، “مادارا”
و باز هم موفق نشدند. حتی با وجود پیشرفت های کاراکتر های اصلی حین نبرد باز هم در نهایت حریف مادارا نشدند و در نهایت او با خیانت یک نفر از افراد خودش و خنجر از پشت از پا در آمد. زتسو، از پشت سینه او را سوراخ کرد و خود را با آن ترکیب کرد تا مادر خود را احیا کند.

مادارا اوچیها حین مباره تنهایی با کل ارتش شینوبی‌ها
مادارا اوچیها در میدان نبرد یک به صدهزار


حتی کیشیوموتو ، نویسنده ناروتو هم راجبش‌گفته «واقعا اگر خیانت زتسو نبود هیچ ایده‌ای نداشتم چگونه مادارا را توسط قهرمانان داستانم شکست دهم»
از نظر قدرت قطعا هیچ شینوبی به پای او نمی‌رسید بجز هاشیراما، هوکاگه‌ی اول. ولی در نبرد پایانی‌شان در همان میدان نبرد اینبار مادارا توانست به هاشیراما و تمام کاگه های دیگر چیره شود.
اما قدرت تنها نقطه قوت او نبود.
ایدوئولوژی محض آن که چند صد سال پیش برنامه‌ریزی کرده بود و حالا داشت مو به مو و قاطعانه اجرایشان می‌کرد نشان از سماجت او در مسیری بود که برای خودش و دنیا متصور بود.


در حین آرک نبرد بزرگ هم ، مادارا و ایتاچی تنها کسانی بودند که توانستند خود را از ادوتنسه رها کنند.
*برای کسانی که نمی‌دانند؛ ادوتنسه تکنیکی ممنوعه است که مرده هارا موقتا دوباره به زندگی بر‌می‌گرداند. با بدنی ضعیفتر از گذشته و ساخته‌شده از صفحات چاکرا. شخص بازگردانده‌شده با اینکه آگاهی و خاطرات کاملی دارد اما مجبور است دستور کسی ک تکنیک ادوتنسه را روی او اعمال کرده اجرا کند حتی اگر مجبور باشد با عزیزان خود مبارزه کند.* مادارا و ایتاچی تنها نخبگانی بودند که توانستند خودشان را از این تکنیک ممنوعه رها کنند و قوانینش را نقض کنند.

ایتاچی فقط توانست از بخش مطیع بودن رها شود و آزادی عمل خود را برگرداند. اما مادارا ، هیولایی غیر قابل تصور است که توانست کل فلسفه ادوتنسه را نقض کند و جسم و ذهن کاملش را دوباره احیا کند و با گوشت و پوست و استخوان واقعی، دوباره زنده شود.


اما داستان او…

مادارا و هاشیراما درد دوران کودکی نشسته بر روی تخته سنگ و روی رودخانه و حرف زدن های دوستانه
مادارا و هاشیراما در دوران کودکی

مادارا در دوران جنگ میان قبیله‌ها بزرگ شد. دوره‌ای که کودکان پیش از آنکه حتی فرصت انتخاب آینده‌شان را داشته باشند، وارد میدان جنگ می‌شدند. او برادرانش را از دست داد و به تدریج به این نتیجه رسید که این دنیا چیزی جز چرخه‌ای بی‌پایان از نفرت نیست.
در میان این جنگ، تنها کسی که توانست واقعاً به او نزدیک شود، Hashirama Senju بود.
دو کودک از دو قبیله‌ی دشمن، بدون اینکه در ابتدا بدانند یکدیگر از چه خانواده‌ای هستند، با هم دوست‌می‌شوند و رؤیایی مشترک برای‌ساختن جهانی بهتر پیدا می‌کنند.
اما وقتی هویت واقعی‌شان آشکار می‌شود، این دوستی به دشمنی تبدیل می‌شود.
بعدها و در طی جنگ های بسیار هاشیراما موفق می‌شود خودش را به مادارا ثابت کند و همین دو نفر در ساخت دهکده Konoha نقش اصلی را ایفا می‌کنند.
برای مدتی به نظر می‌رسد رؤیای صلح مادارا بالاخره محقق شده‌است.


اما مادارا وقتی می‌بیند اهالی سنجو و اوچیها با اینکه در یک دهکده و زیر پرچم صلح زندگی می‌کنند اما همچنان با خشم و کینه باهم رفتار می‌کنند و رفته رفته سیاست های دهکده خاندان اوچیها را به مرور گوشه‌گیر می‌کند دیگر اعتقادش را به صلح از دست می‌دهد.

مادارا و هاشیراما حمله‌ور شده به سمت هم و اجرای جوتسو‌های مخصوص خودشان
نبرد میان هاشیراما و مادارا


او می‌بیند که نفرت میان Senju و Uchiha هنوز وجود دارد و معتقد است حتی اگر یک جنگ تمام شود، جنگ بعدی دیر یا زود آغاز خواهد شد.
و همین‌جا فلسفه‌ی اصلی او شکل می‌گیرد.
اگر انسان‌ها نمی‌توانند واقعیت را تغییر دهند، باید واقعیت را از آن‌ها گرفت.
راه‌حل مادارا، Infinite Tsukuyomi است. جهانی که در آن تمام انسان‌ها در یک رویا و‌ توهم ابدی قرار می‌گیرند و هرکس می‌تواند زندگی دلخواه و مطلوب خودش را تجربه کند.
از نگاه خودش، این دیگر یک دیکتاتوری ساده نیست.
او می‌خواهد درد را از جهان حذف کند.
اما بهای این آرامش، آزادی انسان‌هاست.
و مادارا حاضر است این بها را بپردازد و حاضر است برای این صلح تمام دنیا را به اجبار وارد رویای خودش کند.

پروژه سوکیومی اجرا‌شده توسط مادارا؛ ماه سرخ رنگ و انسان‌های آویزان شده از درخت ده‌دم و توهم ابدی
پروژه سوکیومی اجرا‌شده توسط مادارا؛ توهم ابدی

او از اول همه این‌ها را برنامه‌ریزی کرده بود که روزی با ادوتنسه بر‌می‌گردد و کاری که باید انجام دهد را انجام می‌هد.
ویلن شدن اوبیتو مستقیما و ویلن شدن ناگاتو غیرمستقیم همه زیر سر اوست و کنترل کاملی بر وقایع جهان داشت حتی وقتی مرده بود.

دیالوگ معروف دنیای Naruto که از مادارا نقل شده‌است، کاملا نشان‌دهنده انگیزه و هدف چند صد ساله اوست:
«با واقعیت رو‌به رو شو!
تو این دنیای حال‌به‌هم زن هیچ‌چیز طبق برنامه پیش نمیره.
هرچی بیشتر زندگی کنی بیشتر متوجه میشی تنها چیزی که در این واقعیت وجود داره درد ، رنج و بیهودگیه.
گوش کن…
به هرجای این دنیا که در آن “نور” وجود دارد نگاه کنی ، “سایه‌ها” نیز پیدا می‌شود.
تا زمانی که مفهومی به اسم “پیروزی” وجود داشته باشد، “شکست‌خورده‌ها” نیز وجود دارند.
خواسته های خود‌خوانه برای صلح، باعث پیدایش جنگ میشن ، و در این میان “نفرت” برای محافظت از “عشق” متولد میشه.
این پیوند ها روابط عادی هستند که جدایی نمی‌پذیرند.
من میخوام سرنوشت این دنیا رو از بین ببرم، و دنیایی بسازم فقط از “پیروز‌ها”، دنیایی فقط از “آرامش”، دنیایی فقط از “عشق”
و من چنین جهانی خواهم ساخت…»

جمع‌بندی

ویلن‌های بزرگ الزاماً کسانی نیستند که بیشترین آدم را کشته‌اند یا قوی‌ترین قدرت‌ها را داشته‌اند.

ویلن ماندگار کسی است که بعد از تمام شدن داستان هنوز چیزی برای گفتن داشته باشد.

گاهی یک سؤال.

گاهی یک فلسفه.

و گاهی یک تراژدی.

یا گاهی هم فقط یک تصویر که هیچ‌وقت از ذهن مخاطب بیرون نمی‌رود.
گذشته ای دردناک که موجب ایجاد انگیزه و فلسفه‌ای قابل درک می‌شود

شاید به همین دلیل است که ما ویلن‌های بزرگ را فراموش نمی‌کنیم.

قهرمانان به ما نشان می‌دهند که دوست داریم چه کسی باشیم.

اما ویلن‌های بزرگ، چیزی متفاوت را به رخ ما می‌کشند:

اینکه اگر در جای آن‌ها بودیم، اگر همان دردها را تجربه می‌کردیم، اگر همان قدرت را به دست می‌آوردیم و اگر همان انتخاب‌ها را پیش رویمان می‌گذاشتند، واقعاً چقدر با آن‌ها تفاوت داشتیم؟

و شاید همین سؤال است که یک ویلن را از یک شخصیت فرعی ساده جدا می‌کند و او را به بخشی از تاریخ انیمه و مانگا تبدیل می‌کند.

نظر شخصی نویسنده

بعضی از بهترین شرورهایی که در طول سال‌ها دیده‌ایم، دقیقاً آن‌هایی هستند که در نقطه‌ای از داستان باعث می‌شوند مکث کنیم و با خودمان بگوییم: «اگر من جای او بودم، واقعاً انتخاب متفاوتی می‌کردم؟» ما گذشته‌شان را می‌بینیم، شکست‌ها، فقدان‌ها، آرزوها و زخم‌هایی را می‌بینیم که به تدریج آن‌ها را به آدم دیگری تبدیل کرده‌اند و همین باعث می‌شود حتی وقتی از کارهایی که انجام می‌دهند متنفر هستیم، بتوانیم منطق پشت تصمیم‌هایشان را بفهمیم. البته قابل درک بودن هیچ‌وقت به معنای قابل توجیه بودن نیست؛ یک شخصیت می‌تواند قربانی شرایط خودش باشد و همزمان مرتکب جنایت‌هایی شود که هیچ راهی برای بخشیدنشان وجود ندارد. به نظرم هنر واقعی در خلق ویلن دقیقاً همین‌جاست؛ جایی که نویسنده کاری می‌کند مرز میان «خوب» و «بد» دیگر به سادگی یک خط صاف نباشد و ما را مجبور کند درباره‌ی انتخاب‌های خودمان، مفهوم عدالت، انتقام، آزادی، عشق و حتی معنای واقعی انسان بودن فکر کنیم.

نوشته‌شده توسط: amiryuta41148

سوالات متداول
1. تفاوت ویلن و آنتاگونیست در انیمه و مانگا چیست؟

آنتاگونیست شخصیتی است که در برابر قهرمان قرار می‌گیرد، اما لزوماً شخصیت شروری نیست. ویلن معمولاً شخصیتی است که نقش منفی و مخرب دارد، در حالی که یک آنتاگونیست می‌تواند حتی با انگیزه‌ای کاملاً مثبت مقابل قهرمان قرار بگیرد.

2. چرا ویلن‌های تراژیک در انیمه و مانگا محبوب هستند؟

چون مخاطب معمولاً می‌تواند بخشی از احساسات و رنج‌های آن‌ها را درک کند. وقتی داستان نشان می‌دهد یک شخصیت چگونه تحت تأثیر فقدان، تنهایی، خیانت یا شرایط اجتماعی به سمت تاریکی رفته، شخصیت برای مخاطب از یک «شرور ساده» به انسانی با داستان و گذشته تبدیل می‌شود.

3. چرا ویلن‌های انیمه‌های شونن معمولاً محبوبیت زیادی پیدا می‌کنند؟

ساختار شونن معمولاً فرصت زیادی برای نمایش گذشته، فلسفه، قدرت‌ها و روابط ویلن‌ها با قهرمان فراهم می‌کند. از طرف دیگر، رقابت مستقیم میان قهرمان و ویلن باعث می‌شود هر دو شخصیت در طول داستان بیشتر دیده و پرداخته شوند.

4. ماندگارترین ویلن‌ها چه ویژگی مشترکی دارند؟

معمولاً فقط یک ویژگی مشترک ندارند، اما اغلب دارای هویت بصری مشخص، انگیزه‌ای قابل فهم، حضور قدرتمند، تأثیر مستقیم بر داستان و نوعی تضاد درونی هستند که باعث می‌شود مخاطب حتی بعد از پایان اثر نیز درباره‌شان فکر کند.

5. بهترین ویلن تاریخ انیمه و مانگا کدام است؟

انتخاب یک ویلن به‌عنوان بهترین گزینه کاملاً به سلیقه مخاطب و معیار او بستگی دارد. بعضی‌ها پیچیدگی روان‌شناختی را مهم‌تر می‌دانند، بعضی‌ها به ابهت و قدرت اهمیت می‌دهند و گروهی هم ویلن‌هایی را ترجیح می‌دهند که تأثیر مستقیمی بر مسیر داستان داشته‌اند.

دیدگاه و بحث‌ها

7 دیدگاه
نمایش دیدگاه