SPY×FAMILY
برای مأمور مخفی معروف به «تویلایت»، هیچ دستوری بیش از حد دشوار نیست اگر هدف آن برقراری صلح باشد. او که بهعنوان بهترین جاسوس کشور وستالیس فعالیت میکند، بیوقفه تلاش میکند تا از آغاز جنگی توسط تندروها با کشور همسایه، اوستانیا، جلوگیری کند.
در آخرین مأموریتش، تویلایت باید یک سیاستمدار اوستانی به نام «داناوان دزماند» را زیر نظر بگیرد. اما راه انجام این کار، نفوذ به مدرسهی فرزند او – مدرسهی معتبر «آکادمی اِدن» – است. بدین ترتیب، او با دشوارترین مأموریت زندگیاش روبهرو میشود: ازدواج کند، بچهدار شود و نقش یک خانواده را بازی کند!
تویلات که هویتی جعلی به نام «لوید فورجر» برای خود میسازد، دختری یتیم به نام «آنیا» را به فرزندی میپذیرد تا نقش دختر ششسالهاش را بازی کند و در آکادمی ادن ثبتنام شود. برای نقش همسر، او با زنی به نام «یور بریار» آشنا میشود؛ کارمند سادهدلی که خودش هم برای جلب توجه اطرافیان نیاز به یک شریک جعلی دارد.
اما تنها لوید نیست که رازی در دل دارد. یور در واقع یک آدمکش حرفهای با نام مستعار «شاهزادهی خار» است. ازدواج با لوید برای او بهترین پوشش ممکن به شمار میرود. از طرفی، آنیا هم آنطور که بهنظر میرسد یک دختر معمولی نیست؛ او یک «ایسپِر» (توانای ذهنخوانی) است، نتیجهی آزمایشهایی سری که به او اجازه میدهد افکار دیگران را بخواند.
اگرچه آنیا حقیقت هویت والدین جدیدش را میفهمد، ولی از اینکه پدر و مادرش آدمهای خفن و سری هستند، بهشدت هیجانزده است! البته هرگز به آنها چیزی نمیگوید، چون نمیخواهد بازی خراب شود.
اینگونه، در قالب خانوادهای به نام «فورجرها»، یک جاسوس، یک قاتل، و یک ذهنخوان باید در نقش خانوادهای عادی ظاهر شوند، در حالیکه هر کدام دنبال اهداف مخفی خود هستند. اما در میان این نقشبازیها و دروغها، کمکم درمییابند که معنای خانواده چیزی فراتر از پیوندهای خونی است.
برای مأمور مخفی معروف به «تویلایت»، هیچ دستوری بیش از حد دشوار نیست اگر هدف آن برقراری صلح باشد. او که بهعنوان بهترین جاسوس کشور وستالیس فعالیت میکند، بیوقفه تلاش میکند تا از آغاز جنگی توسط تندروها با کشور همسایه، اوستانیا، جلوگیری کند.
در آخرین مأموریتش، تویلایت باید یک سیاستمدار اوستانی به نام «داناوان دزماند» را زیر نظر بگیرد. اما راه انجام این کار، نفوذ به مدرسهی فرزند او – مدرسهی معتبر «آکادمی اِدن» – است. بدین ترتیب، او با دشوارترین مأموریت زندگیاش روبهرو میشود: ازدواج کند، بچهدار شود و نقش یک خانواده را بازی کند!
تویلات که هویتی جعلی به نام «لوید فورجر» برای خود میسازد، دختری یتیم به نام «آنیا» را به فرزندی میپذیرد تا نقش دختر ششسالهاش را بازی کند و در آکادمی ادن ثبتنام شود. برای نقش همسر، او با زنی به نام «یور بریار» آشنا میشود؛ کارمند سادهدلی که خودش هم برای جلب توجه اطرافیان نیاز به یک شریک جعلی دارد.
اما تنها لوید نیست که رازی در دل دارد. یور در واقع یک آدمکش حرفهای با نام مستعار «شاهزادهی خار» است. ازدواج با لوید برای او بهترین پوشش ممکن به شمار میرود. از طرفی، آنیا هم آنطور که بهنظر میرسد یک دختر معمولی نیست؛ او یک «ایسپِر» (توانای ذهنخوانی) است، نتیجهی آزمایشهایی سری که به او اجازه میدهد افکار دیگران را بخواند.
اگرچه آنیا حقیقت هویت والدین جدیدش را میفهمد، ولی از اینکه پدر و مادرش آدمهای خفن و سری هستند، بهشدت هیجانزده است! البته هرگز به آنها چیزی نمیگوید، چون نمیخواهد بازی خراب شود.
اینگونه، در قالب خانوادهای به نام «فورجرها»، یک جاسوس، یک قاتل، و یک ذهنخوان باید در نقش خانوادهای عادی ظاهر شوند، در حالیکه هر کدام دنبال اهداف مخفی خود هستند. اما در میان این نقشبازیها و دروغها، کمکم درمییابند که معنای خانواده چیزی فراتر از پیوندهای خونی است.
The Extra’s Academy Survival Guide
اد راثتیلور یک ضدقهرمان درجهسه در یک بازی است که بهخاطر خلافکاریهایش از سوی خانوادهاش طرد شده و از خوابگاه هم اخراج شده است.
روزی شخصیت اصلی داستان در قالب همین اد از خواب بیدار میشود و میفهمد که باید یک بورسیه تحصیلی به دست بیاورد تا بتواند فارغالتحصیل شود و آیندهاش را تضمین کند.
او که حالا در جنگل زندگی میکند، تصمیم میگیرد از قهرمانان داستان دوری کند؛ اما چهار نفر از شخصیتهای زن اصلی دست از سرش برنمیدارند.
از آن بدتر، حضور او کمکم باعث تغییر خط زمانی و اتفاقات بازی میشود!
آیا اد میتواند به پیشرفت داستان کمک کند، در حالی که خودش در حاشیه بماند؟
اد راثتیلور یک ضدقهرمان درجهسه در یک بازی است که بهخاطر خلافکاریهایش از سوی خانوادهاش طرد شده و از خوابگاه هم اخراج شده است.
روزی شخصیت اصلی داستان در قالب همین اد از خواب بیدار میشود و میفهمد که باید یک بورسیه تحصیلی به دست بیاورد تا بتواند فارغالتحصیل شود و آیندهاش را تضمین کند.
او که حالا در جنگل زندگی میکند، تصمیم میگیرد از قهرمانان داستان دوری کند؛ اما چهار نفر از شخصیتهای زن اصلی دست از سرش برنمیدارند.
از آن بدتر، حضور او کمکم باعث تغییر خط زمانی و اتفاقات بازی میشود!
آیا اد میتواند به پیشرفت داستان کمک کند، در حالی که خودش در حاشیه بماند؟
Act Like a Boss Monster, Mr. Swallow!
در عصری که حملات سیاهچالها جهان را در بر گرفته، هفت سیاهچال اعظم شیطانی ظهور میکنند؛ سیاهچالهایی که تسخیر آنها غیرممکن به نظر میرسد. در اعماق خطرناکترین آنها، یعنی هسته باستانی، موجودی زندگی میکند که برخلاف انتظار همه، نه یک رئیس ترسناک و بیرحم، بلکه «بدترین و تنبلترین باس تاریخ» است؛ هیولایی به نام بلعنده.
در حالی که انسانها بیوقفه به سیاهچال هجوم میآورند و درهای آن هرگز بسته نمیشود، بلعنده هیچ علاقهای به ایفای نقش یک رئیس نهایی ندارد. او نه تشنه قدرت است و نه مشتاق نابودی انسانها؛ تنها چیزی که میخواهد، آرامش و دوری از دردسر است.
اما در دنیایی که همه از او انتظار دارند مانند یک Final Boss واقعی رفتار کند، بلعنده ناخواسته وارد مسیری میشود که سرنوشت سیاهچالها و مهاجمان انسانی را تغییر میدهد.
در عصری که حملات سیاهچالها جهان را در بر گرفته، هفت سیاهچال اعظم شیطانی ظهور میکنند؛ سیاهچالهایی که تسخیر آنها غیرممکن به نظر میرسد. در اعماق خطرناکترین آنها، یعنی هسته باستانی، موجودی زندگی میکند که برخلاف انتظار همه، نه یک رئیس ترسناک و بیرحم، بلکه «بدترین و تنبلترین باس تاریخ» است؛ هیولایی به نام بلعنده.
در حالی که انسانها بیوقفه به سیاهچال هجوم میآورند و درهای آن هرگز بسته نمیشود، بلعنده هیچ علاقهای به ایفای نقش یک رئیس نهایی ندارد. او نه تشنه قدرت است و نه مشتاق نابودی انسانها؛ تنها چیزی که میخواهد، آرامش و دوری از دردسر است.
اما در دنیایی که همه از او انتظار دارند مانند یک Final Boss واقعی رفتار کند، بلعنده ناخواسته وارد مسیری میشود که سرنوشت سیاهچالها و مهاجمان انسانی را تغییر میدهد.
Fumetsu no Anata e
موجودی اسرارآمیز و جاودانه، بدون احساس و هویت، به زمین فرستاده میشود. با این حال، او توانایی گرفتن شکل موجوداتی را دارد که نیروی محرکهی قویای در درونشان هست.
در ابتدا، او به شکل یک کره است. سپس خود را به شکل سنگ درمیآورد. با پایین آمدن دما و بارش برف بر روی خزهها، خزهها را به خود میگیرد. وقتی گرگی زخمی و تنها با لنگلنگان از کنار میگذرد و روی زمین میافتد تا بمیرد، شکل آن حیوان را به خود میگیرد. در نهایت، او به خودآگاهی میرسد و شروع به عبور از سرزمین یخزده و خالی میکند تا اینکه با پسری برخورد میکند.
آن پسر در شهری متروکه زندگی میکند، شهری که بزرگترها سالها پیش آن را ترک کردند و بهدنبال بهشتی رفتند که گفته میشد فراتر از دریایی بیپایان از دشتهای سفید برف وجود دارد. اما تلاشهای آنها بینتیجه ماند و اکنون پسر در وضعیت بحرانی بهسر میبرد.
وقتی او شکل پسر را به خود میگیرد، سفری بیپایان را آغاز میکند تا به دنبال تجربهها، مکانها و آدمهای جدید بگردد.
موجودی اسرارآمیز و جاودانه، بدون احساس و هویت، به زمین فرستاده میشود. با این حال، او توانایی گرفتن شکل موجوداتی را دارد که نیروی محرکهی قویای در درونشان هست.
در ابتدا، او به شکل یک کره است. سپس خود را به شکل سنگ درمیآورد. با پایین آمدن دما و بارش برف بر روی خزهها، خزهها را به خود میگیرد. وقتی گرگی زخمی و تنها با لنگلنگان از کنار میگذرد و روی زمین میافتد تا بمیرد، شکل آن حیوان را به خود میگیرد. در نهایت، او به خودآگاهی میرسد و شروع به عبور از سرزمین یخزده و خالی میکند تا اینکه با پسری برخورد میکند.
آن پسر در شهری متروکه زندگی میکند، شهری که بزرگترها سالها پیش آن را ترک کردند و بهدنبال بهشتی رفتند که گفته میشد فراتر از دریایی بیپایان از دشتهای سفید برف وجود دارد. اما تلاشهای آنها بینتیجه ماند و اکنون پسر در وضعیت بحرانی بهسر میبرد.
وقتی او شکل پسر را به خود میگیرد، سفری بیپایان را آغاز میکند تا به دنبال تجربهها، مکانها و آدمهای جدید بگردد.
Hunter x Hunter
گنجینههای مخفی، ثروتهای کشفنشده… مکانهای اسرارآمیز، سرزمینهای ناشناخته… «دنیای مرموز و ناشناخته.» این کلمات برای کسانی که اسیر جادویشان شدهاند، حالوهوای خاصی دارند. به این افراد میگویند «هانتر»!
گون فریکس میخواهد هانتر شود تا بتواند پدرش را پیدا کند؛ مردی که او را رها کرد تا دنبال زندگی پرماجرا و ماجراجویانه خودش برود. اما ماجرا به این سادگیها نیست: از هر صد هزار نفر، فقط یک نفر میتواند آزمون هانتر را قبول شود، و این تازه اولین مانع در مسیر اوست.
در طول آزمون هانتر، گون با چند داوطلب دیگر دوست میشود؛ از جمله کیلوای مرموز، کوراپیکای انتقامجو، و لئوریو که میخواهد پزشک شود. دنیایی پر از ماجراجویی و خطر در انتظارشان است، و کسانی که با آغوش باز به استقبالش بروند، میتوانند به بزرگترین هانترهای دنیا تبدیل شوند!
گنجینههای مخفی، ثروتهای کشفنشده… مکانهای اسرارآمیز، سرزمینهای ناشناخته… «دنیای مرموز و ناشناخته.» این کلمات برای کسانی که اسیر جادویشان شدهاند، حالوهوای خاصی دارند. به این افراد میگویند «هانتر»!
گون فریکس میخواهد هانتر شود تا بتواند پدرش را پیدا کند؛ مردی که او را رها کرد تا دنبال زندگی پرماجرا و ماجراجویانه خودش برود. اما ماجرا به این سادگیها نیست: از هر صد هزار نفر، فقط یک نفر میتواند آزمون هانتر را قبول شود، و این تازه اولین مانع در مسیر اوست.
در طول آزمون هانتر، گون با چند داوطلب دیگر دوست میشود؛ از جمله کیلوای مرموز، کوراپیکای انتقامجو، و لئوریو که میخواهد پزشک شود. دنیایی پر از ماجراجویی و خطر در انتظارشان است، و کسانی که با آغوش باز به استقبالش بروند، میتوانند به بزرگترین هانترهای دنیا تبدیل شوند!
Owari no Seraph
یوئیچیرو آمانه که پدر و مادرش را از دست داده، در هشتسالگی به یتیمخانه هیاکویا سپرده میشود؛ جایی که کنار آمدن با «خانواده» جدیدش برای او چندان آسان نیست. اما خیلی زود این مسئله به کوچکترین نگرانیاش تبدیل میشود؛ زیرا ناگهان یک بیماری همهگیر مرگبار در سراسر جهان شیوع پیدا میکند و تمام افراد بالای ۱۳ سال را از بین میبرد.
در میانه این آشوب، خونآشامهایی که تا آن زمان در اعماق زمین پنهان بودند، سر برمیآورند و انسانهای بازمانده را به بردگی میگیرند؛ انسانهایی که حالا چیزی جز منبعی برای تأمین خون آنها نیستند.
چهار سال بعد، یوئیچیرو و خانوادهاش تا حدی به زندگی تحت سلطه خونآشامها عادت کردهاند، اما او همچنان آرزو دارد تمام خونآشامها را نابود کند و به حکومت وحشت آنها پایان دهد. همین طرز فکر اغلب باعث اختلاف او با میکائلا هیاکویا، یکی دیگر از بچههای یتیمخانه، میشود؛ کسی که معتقد است برای زنده ماندن باید به جای خشم و درگیری مستقیم، از هوش و زیرکی استفاده کرد.
میکائلا که توانسته اعتماد برخی از خونآشامهای بلندپایه را به دست آورد، به اطلاعاتی محرمانه دسترسی پیدا میکند و با استفاده از آنها نقشهای جسورانه برای فرار میکشد. اما هنگام اجرای نقشه، گروه بچههای یتیم با فرید باتوری، یکی از افسران خونآشام، روبهرو میشوند و او بیرحمانه آنها را قتلعام میکند.
یوئیچیرو تنها کسی است که موفق میشود از آن مهلکه جان سالم به در ببرد و خود را به سطح زمین برساند. در آنجا، اعضای «گروهان شیاطین ماه» او را پیدا میکنند؛ یک واحد نظامی ویژه که مأموریتش شکار و نابودی خونآشامهاست. وقتی به یوئیچیرو پیشنهاد میشود به آنها بپیوندد، او بیدرنگ قبول میکند؛ زیرا سرانجام فرصتی پیدا کرده تا به هدف دیرینهاش برسد و انتقام خانوادهاش را بگیرد.
یوئیچیرو آمانه که پدر و مادرش را از دست داده، در هشتسالگی به یتیمخانه هیاکویا سپرده میشود؛ جایی که کنار آمدن با «خانواده» جدیدش برای او چندان آسان نیست. اما خیلی زود این مسئله به کوچکترین نگرانیاش تبدیل میشود؛ زیرا ناگهان یک بیماری همهگیر مرگبار در سراسر جهان شیوع پیدا میکند و تمام افراد بالای ۱۳ سال را از بین میبرد.
در میانه این آشوب، خونآشامهایی که تا آن زمان در اعماق زمین پنهان بودند، سر برمیآورند و انسانهای بازمانده را به بردگی میگیرند؛ انسانهایی که حالا چیزی جز منبعی برای تأمین خون آنها نیستند.
چهار سال بعد، یوئیچیرو و خانوادهاش تا حدی به زندگی تحت سلطه خونآشامها عادت کردهاند، اما او همچنان آرزو دارد تمام خونآشامها را نابود کند و به حکومت وحشت آنها پایان دهد. همین طرز فکر اغلب باعث اختلاف او با میکائلا هیاکویا، یکی دیگر از بچههای یتیمخانه، میشود؛ کسی که معتقد است برای زنده ماندن باید به جای خشم و درگیری مستقیم، از هوش و زیرکی استفاده کرد.
میکائلا که توانسته اعتماد برخی از خونآشامهای بلندپایه را به دست آورد، به اطلاعاتی محرمانه دسترسی پیدا میکند و با استفاده از آنها نقشهای جسورانه برای فرار میکشد. اما هنگام اجرای نقشه، گروه بچههای یتیم با فرید باتوری، یکی از افسران خونآشام، روبهرو میشوند و او بیرحمانه آنها را قتلعام میکند.
یوئیچیرو تنها کسی است که موفق میشود از آن مهلکه جان سالم به در ببرد و خود را به سطح زمین برساند. در آنجا، اعضای «گروهان شیاطین ماه» او را پیدا میکنند؛ یک واحد نظامی ویژه که مأموریتش شکار و نابودی خونآشامهاست. وقتی به یوئیچیرو پیشنهاد میشود به آنها بپیوندد، او بیدرنگ قبول میکند؛ زیرا سرانجام فرصتی پیدا کرده تا به هدف دیرینهاش برسد و انتقام خانوادهاش را بگیرد.
The Reason Why Raeliana Ended up at the Dukes Mansion
پارک ایون ها طی یک اتفاق مرموز کشته می شه و وقتی چشم هاشو باز می کنه متوجه می شه که داخل یکی از رمان های معروفیه که قبلا خونده و الآن یکی از شخصیت های رمان به نام ریلیانا مک میلانه، ایون ها فکر می کنه که مرگش به نوعی با دنیای درون رمان مرتبطه و سعی داره این ارتباط رو پیدا کنه تا بتونه به دنیای خودش برگرده ولی در این بین ریلیانا هم برخلاف ظاهرش شخصیت عادی ای نیست و خطراتی تهدیدش می کنه که فقط ایون ها از اونا خبر داره.…
پارک ایون ها طی یک اتفاق مرموز کشته می شه و وقتی چشم هاشو باز می کنه متوجه می شه که داخل یکی از رمان های معروفیه که قبلا خونده و الآن یکی از شخصیت های رمان به نام ریلیانا مک میلانه، ایون ها فکر می کنه که مرگش به نوعی با دنیای درون رمان مرتبطه و سعی داره این ارتباط رو پیدا کنه تا بتونه به دنیای خودش برگرده ولی در این بین ریلیانا هم برخلاف ظاهرش شخصیت عادی ای نیست و خطراتی تهدیدش می کنه که فقط ایون ها از اونا خبر داره.…
Beastars
توی دنیای حیوانات انسان نما، گیاهخواران و گوشتخواران با همدیگه زندگی میکنن و همزیستی دارن.برای دانش آموزان به بلوغ رسیده مدرسه چِریتون، زندگی دانش آموزی مملو از امید، عشق، بیاعتمادی و ناامیدی است.شخصیت اصلی داستان یه گرگ به نام لِگوشی، یکی از عضوهای باشگاه تئاتر مدرسه است که بر خلاف تجربههای ترسناکش قلب خیلی مهربونی داره.در طول همه عمرش، همه ازش میترسیدن و نفرت داشتن و اون یه جورایی به این زندگی عادت کرده.ولی خیلی زود، بیشتر درگیر معاشرت با همکلاسی هایی که باهاشون کار میکنه میشه، کسایی که تعریف خاص خودشون و از ناامنی دارن و این باعث میشه که زندگی لگوشی توی مدرسه به مرور تغییر کنه.
توی دنیای حیوانات انسان نما، گیاهخواران و گوشتخواران با همدیگه زندگی میکنن و همزیستی دارن.برای دانش آموزان به بلوغ رسیده مدرسه چِریتون، زندگی دانش آموزی مملو از امید، عشق، بیاعتمادی و ناامیدی است.شخصیت اصلی داستان یه گرگ به نام لِگوشی، یکی از عضوهای باشگاه تئاتر مدرسه است که بر خلاف تجربههای ترسناکش قلب خیلی مهربونی داره.در طول همه عمرش، همه ازش میترسیدن و نفرت داشتن و اون یه جورایی به این زندگی عادت کرده.ولی خیلی زود، بیشتر درگیر معاشرت با همکلاسی هایی که باهاشون کار میکنه میشه، کسایی که تعریف خاص خودشون و از ناامنی دارن و این باعث میشه که زندگی لگوشی توی مدرسه به مرور تغییر کنه.
A World Without My Sister Who Everyone Loved
من تو تمام زندگیم سایه خواهرم بودم و اون بهم خیانت کرد. تنها انتخابم مرگ بود... چشمامو باز کردم و ناگهان همه چیز از همون اول تغییر کرد. یه زمانی میخواستم منو دوست داشته باشن اما الان، میترسم این احساسات نقطه ضعف من شه.
من تو تمام زندگیم سایه خواهرم بودم و اون بهم خیانت کرد. تنها انتخابم مرگ بود... چشمامو باز کردم و ناگهان همه چیز از همون اول تغییر کرد. یه زمانی میخواستم منو دوست داشته باشن اما الان، میترسم این احساسات نقطه ضعف من شه.
Wild Strawberry
گرچه با هم نسبت خونی ندارند، کینگو و کایانو در یتیمخانه با هم بزرگ شدهاند و نزدیکترین چیزی هستند که هر کدام به خانواده دارند. وقتی به نظر میرسد رؤیای آنها برای به فرزندی پذیرفته شدن قرار است تحقق پیدا کند، والدین جدیدشان در واقع جینکا از آب درمیآیند! درست در لحظهای که کینگو در آستانه خورده شدن است، جینکایی در وجود کایانو شکوفا میشود... اما جینکای او بسیار متفاوت است. او نه قصد آسیب رساندن به کینگو را دارد و نه به دیگر انسانها. کینگو باید هر کاری بکند تا بیماری خواهرش را پنهان نگه دارد، تا مبادا هرس شود. یک روز، در حالیکه بهعنوان یک سرباز ردهپایین برای نیروهای تشییع گل کار میکرد، هشدار حضور یک جینکا نزدیک آپارتمانش را دریافت میکند. او با عجله خودش را به صحنه میرساند و میبیند کایانو محاصره شده است؛ در تلاش برای نجاتش، گلولهای در سرش میخورد. اما وقتی به هوش میآید، خودش را در یک مرکز هرس اسرارآمیز مییابد، خواهرش ناپدید شده و او نیز اکنون به جینکا آلوده شده است—کایانو.
گرچه با هم نسبت خونی ندارند، کینگو و کایانو در یتیمخانه با هم بزرگ شدهاند و نزدیکترین چیزی هستند که هر کدام به خانواده دارند. وقتی به نظر میرسد رؤیای آنها برای به فرزندی پذیرفته شدن قرار است تحقق پیدا کند، والدین جدیدشان در واقع جینکا از آب درمیآیند! درست در لحظهای که کینگو در آستانه خورده شدن است، جینکایی در وجود کایانو شکوفا میشود... اما جینکای او بسیار متفاوت است. او نه قصد آسیب رساندن به کینگو را دارد و نه به دیگر انسانها. کینگو باید هر کاری بکند تا بیماری خواهرش را پنهان نگه دارد، تا مبادا هرس شود. یک روز، در حالیکه بهعنوان یک سرباز ردهپایین برای نیروهای تشییع گل کار میکرد، هشدار حضور یک جینکا نزدیک آپارتمانش را دریافت میکند. او با عجله خودش را به صحنه میرساند و میبیند کایانو محاصره شده است؛ در تلاش برای نجاتش، گلولهای در سرش میخورد. اما وقتی به هوش میآید، خودش را در یک مرکز هرس اسرارآمیز مییابد، خواهرش ناپدید شده و او نیز اکنون به جینکا آلوده شده است—کایانو.
Ansatsu Kyoushitsu
در یک چشم برهمزدن، آسمان شب برای همیشه تغییر میکند؛ با انفجاری عظیم، ماه به هلالی همیشگی تبدیل میشود. موجودی زردرنگ با شاخکهایی عجیب، در برابر دولتهای جهان ظاهر میشود و با افتخار اعلام میکند که عامل این فاجعه بوده—و یک سال دیگر همین بلا را بر سر زمین هم خواهد آورد.
این موجود که با سرعتی معادل ماخ ۲۰ حرکت میکند، درخواستی عجیب مطرح میکند: میخواهد معلم مدرسهٔ راهنمایی معتبر «کونوگیگائوکا» شود. دولت که میخواهد او را در یک مکان ثابت نگه دارد، با درخواستش موافقت میکند.
و اینگونه، دانشآموزان کلاس ۳-E با مأموریتی غیرممکن روبهرو میشوند: ترور موجودی که ماه را نابود کرده است.
اما با اینکه سرنوشت جهان روی دوش آنهاست، مشکلات شخصیشان کم نیست. آنها در پایینترین سطح سیستم آموزشی سلسلهمراتبی مدرسه گیر افتادهاند و از سوی معلمان و دانشآموزان دیگر با تبعیضی شدید روبهرو هستند. سرشار از احساس شکست، حتی به موفقیت در زندگی روزمره هم باور ندارند—چه برسد به شکست دادن هیولایی که از توان هر انسانی فراتر است.
با این حال، این موجود مرموز—که آنها لقب «کورو-سِنسه» را به او میدهند—در کنار آموزش فنون ترور، درسهای عادی مدرسه را هم به آنها میآموزد. و همینطور که زمان میگذرد، بچهها کمکم شجاعت پیدا میکنند تا برخیزند و هدف بگیرند… بزرگترین معلمی که دنیا به خود دیده است.
در یک چشم برهمزدن، آسمان شب برای همیشه تغییر میکند؛ با انفجاری عظیم، ماه به هلالی همیشگی تبدیل میشود. موجودی زردرنگ با شاخکهایی عجیب، در برابر دولتهای جهان ظاهر میشود و با افتخار اعلام میکند که عامل این فاجعه بوده—و یک سال دیگر همین بلا را بر سر زمین هم خواهد آورد.
این موجود که با سرعتی معادل ماخ ۲۰ حرکت میکند، درخواستی عجیب مطرح میکند: میخواهد معلم مدرسهٔ راهنمایی معتبر «کونوگیگائوکا» شود. دولت که میخواهد او را در یک مکان ثابت نگه دارد، با درخواستش موافقت میکند.
و اینگونه، دانشآموزان کلاس ۳-E با مأموریتی غیرممکن روبهرو میشوند: ترور موجودی که ماه را نابود کرده است.
اما با اینکه سرنوشت جهان روی دوش آنهاست، مشکلات شخصیشان کم نیست. آنها در پایینترین سطح سیستم آموزشی سلسلهمراتبی مدرسه گیر افتادهاند و از سوی معلمان و دانشآموزان دیگر با تبعیضی شدید روبهرو هستند. سرشار از احساس شکست، حتی به موفقیت در زندگی روزمره هم باور ندارند—چه برسد به شکست دادن هیولایی که از توان هر انسانی فراتر است.
با این حال، این موجود مرموز—که آنها لقب «کورو-سِنسه» را به او میدهند—در کنار آموزش فنون ترور، درسهای عادی مدرسه را هم به آنها میآموزد. و همینطور که زمان میگذرد، بچهها کمکم شجاعت پیدا میکنند تا برخیزند و هدف بگیرند… بزرگترین معلمی که دنیا به خود دیده است.
The Greatest Estate Developer
هیچ آدم عوضیای روی زمین بدتر از لوید فرونترا نیست. او پسر ارشد خانواده است، اما تمام کاری که میکند نوشیدن الکل و ترساندن دیگران است و با این رفتارها، اندک ثروت باقیماندهی خانوادهاش را هم به باد میدهد. شوالیهی خاندان فرونترا، خاویر اسراهان، سرنوشتی درخشان در پیش دارد و قرار است به یک شمشیرزن افسانهای تبدیل شود؛ در حالی که خانوادهی لوید با بدهیهای کمرشکن، یکییکی به مرگی فلاکتبار دچار میشوند و سرزمینشان به نابودی کشیده میشود.
در این میان، کیم سوهو که روزی یک دانشجوی معمولی مهندسی عمران در کره بود، ناگهان روی یک جادهی خاکی به هوش میآید—آن هم در بدن لوید، همان اراذل نفرتانگیزی که در ابتدای داستان کتابی دربارهی خاویر، قهرمان اصلی، حضور داشت. یک پنجرهی وضعیت گستاخ کمی به او کمک میکند تا هویت جدیدش را درک کند، اما سوهو بیش از هر چیز نگران سقوط حتمی پیشِروست.
برای اینکه به یک گدا تبدیل نشود—و در نهایت زندگی راحت و شیرینی داشته باشد—سوهو تصمیم میگیرد تصویر ننگین لوید را اصلاح کند. با تکیه بر دانش مهندسی خودش و تقویت مهارتهای ساختوساز جادویی، او نوآوریهای مدرن و پروژههای شهری را وارد این دنیای شبهقرونوسطایی میکند و کیفیت زندگی مردم را بهشکل چشمگیری بالا میبرد—البته در ازای مقدار قابلتوجهی پول!
هیچ آدم عوضیای روی زمین بدتر از لوید فرونترا نیست. او پسر ارشد خانواده است، اما تمام کاری که میکند نوشیدن الکل و ترساندن دیگران است و با این رفتارها، اندک ثروت باقیماندهی خانوادهاش را هم به باد میدهد. شوالیهی خاندان فرونترا، خاویر اسراهان، سرنوشتی درخشان در پیش دارد و قرار است به یک شمشیرزن افسانهای تبدیل شود؛ در حالی که خانوادهی لوید با بدهیهای کمرشکن، یکییکی به مرگی فلاکتبار دچار میشوند و سرزمینشان به نابودی کشیده میشود.
در این میان، کیم سوهو که روزی یک دانشجوی معمولی مهندسی عمران در کره بود، ناگهان روی یک جادهی خاکی به هوش میآید—آن هم در بدن لوید، همان اراذل نفرتانگیزی که در ابتدای داستان کتابی دربارهی خاویر، قهرمان اصلی، حضور داشت. یک پنجرهی وضعیت گستاخ کمی به او کمک میکند تا هویت جدیدش را درک کند، اما سوهو بیش از هر چیز نگران سقوط حتمی پیشِروست.
برای اینکه به یک گدا تبدیل نشود—و در نهایت زندگی راحت و شیرینی داشته باشد—سوهو تصمیم میگیرد تصویر ننگین لوید را اصلاح کند. با تکیه بر دانش مهندسی خودش و تقویت مهارتهای ساختوساز جادویی، او نوآوریهای مدرن و پروژههای شهری را وارد این دنیای شبهقرونوسطایی میکند و کیفیت زندگی مردم را بهشکل چشمگیری بالا میبرد—البته در ازای مقدار قابلتوجهی پول!
Who Made Me a Princess
در رمان شاهزادهخانم دوستداشتنی، شخصیت فرعی «آتاناسیا د آلجر اوبلیا» بیچارهترینِ همه است. مادرش هنگام زایمان درگذشت و پدرش، امپراتور «کلود»، هرگز حتی ذرهای محبت به دخترش نشان نداد. او که همیشه در حسرت اندکی عشق والدین بود، در نهایت برای جرمی بیاساس مقصر شناخته شد و به دستور همان پدر محبوبش اعدام گردید.
وقتی زنی از کرهی امروزی با خوردن قرص خواب به خواب میرود، بعدتر در بدن نوزاد آتاناسیا بیدار میشود. با دانستن سرنوشت ناخوشایندی که در انتظارش است، تصمیم میگیرد از چشم پدر مستبدش دور بماند تا هرگز خشم او را برنینگیزد. اما سرنوشت اینگونه مهربان نیست و او تنها در پنجسالگی با پدرش روبهرو میشود. با بر باد رفتن نقشهی اولیه، این بار تصمیم میگیرد چنان محبوب دل پدر شود که حتی به ذهنش خطور نکند به او آسیبی برساند.
با این حال، در حالی که هرکس به دنبال اهداف خود است، نقشهی او به آشوب کشیده میشود—«ژانت مارگاریتا»، خواهر تنی آتاناسیا، در آرزوی خانواده است؛ اشراف بلندمرتبه برای قدرت رقابت میکنند؛ و سایهای از گذشتهی کلود تهدید به نابودی همهچیز میکند.
در رمان شاهزادهخانم دوستداشتنی، شخصیت فرعی «آتاناسیا د آلجر اوبلیا» بیچارهترینِ همه است. مادرش هنگام زایمان درگذشت و پدرش، امپراتور «کلود»، هرگز حتی ذرهای محبت به دخترش نشان نداد. او که همیشه در حسرت اندکی عشق والدین بود، در نهایت برای جرمی بیاساس مقصر شناخته شد و به دستور همان پدر محبوبش اعدام گردید.
وقتی زنی از کرهی امروزی با خوردن قرص خواب به خواب میرود، بعدتر در بدن نوزاد آتاناسیا بیدار میشود. با دانستن سرنوشت ناخوشایندی که در انتظارش است، تصمیم میگیرد از چشم پدر مستبدش دور بماند تا هرگز خشم او را برنینگیزد. اما سرنوشت اینگونه مهربان نیست و او تنها در پنجسالگی با پدرش روبهرو میشود. با بر باد رفتن نقشهی اولیه، این بار تصمیم میگیرد چنان محبوب دل پدر شود که حتی به ذهنش خطور نکند به او آسیبی برساند.
با این حال، در حالی که هرکس به دنبال اهداف خود است، نقشهی او به آشوب کشیده میشود—«ژانت مارگاریتا»، خواهر تنی آتاناسیا، در آرزوی خانواده است؛ اشراف بلندمرتبه برای قدرت رقابت میکنند؛ و سایهای از گذشتهی کلود تهدید به نابودی همهچیز میکند.
I Killed Adolf Hitler
چه میشد اگر ما در دنیایی زندگی میکردیم که "آدمکش مواجببگیر" هم مانند پزشکان و وکلا، حرفهای قانونی و همهگیر تلقی میشد؟ چه میشد اگر دانشمندی به منظور رسیدن به شگفتانگیزترین نقطه عطف شغل خود، چنین آدمکشی را استخدام میکرد... تا در زمان به عقب سفر کند و آدولف هیتلر را پیش از آنکه خوی شیطانیاش به قدر برسد، بکُشد؟ چه میشد اگر هیتلر از این اقدام به ترور جان سالم بهدر میبرد، ماشین زمان را میدزدید، خود را به قرن ٢١ـم میرساند... و قاتل هنوز به قدرت نرسیده همان ٧٠ سال پیش سرگردان و آشفته رها میکرد؟ اگر خیال میکنید که جوابی برای این پرسشها دارید... سخت در اشتباهید. و شما باید من آدولف هیتلر را کُشتم، آخرین اثر شاهکار جیسون را بخوانید.
چه میشد اگر ما در دنیایی زندگی میکردیم که "آدمکش مواجببگیر" هم مانند پزشکان و وکلا، حرفهای قانونی و همهگیر تلقی میشد؟ چه میشد اگر دانشمندی به منظور رسیدن به شگفتانگیزترین نقطه عطف شغل خود، چنین آدمکشی را استخدام میکرد... تا در زمان به عقب سفر کند و آدولف هیتلر را پیش از آنکه خوی شیطانیاش به قدر برسد، بکُشد؟ چه میشد اگر هیتلر از این اقدام به ترور جان سالم بهدر میبرد، ماشین زمان را میدزدید، خود را به قرن ٢١ـم میرساند... و قاتل هنوز به قدرت نرسیده همان ٧٠ سال پیش سرگردان و آشفته رها میکرد؟ اگر خیال میکنید که جوابی برای این پرسشها دارید... سخت در اشتباهید. و شما باید من آدولف هیتلر را کُشتم، آخرین اثر شاهکار جیسون را بخوانید.