نقد و بررسی - نقدی بر جوجوتسو کایسن(jujutsu kaisen) افسانه ای ناتمام
یک تحلیل از ایده درخشان و اجرای آشفته
من هم مثل بسیاری از طرفدارها، با انیمه جوجوتسو کایسن عاشق این دنیا شدم. ایده نوآورانه جادوگری مدرن، شخصیتهای کاریزماتیک مانند گوجو و ایتادوری، و نبردهای هوشمندانه. اما وقتی نتونستم صبر کنم و اومدم و مانگا را تا پایان خواندم، عمیقا ناامید شدم.
الان قصد دارم بررسی کنم که چرا این اثر با وجود پتانسیل شاهکار بودن، در نیمه راه مسیر را گم کرد.
۱. ایده مرکزی این اثر بسیار درخشان بود :
سیستم جادوگری مبتنی بر \"نفرین\" و تبدیل انرژی منفی انسان به منبع قدرت، ایدهای جالب و مرتبط با دنیای مدرن.
تم \"مرگ با شرافت\" و تمرکز بر پذیرش مرگ به عنوان بخشی از زندگی، به جای فرار از آن.
قهرمانی که میخواهد \"خوب بمیرد\" یعنی یوجی ایتادوری تضاد خوبی بین شادی زندگی و آرزوی مرگی معنادار ایجاد کرد.
این مفاهیم میتوانستند پایههای یک اثر ماندگار باشند.
۲. در مورد شخصیتپردازی ها
-شخصیتهای اصلی که میدرخشند (البته تا زمانی که نویسنده به یاد آنها باشد)
یوجی ایتادوری: در نیمه اول، یکی از جذابترین قهرمانان شونن هست که به دنبال قدرت مطلق نیست، بلکه در جستجوی معنایی برای زندگی و مرگه.
ساتورو گوجو: نماد کامل قدرت و تنهایی. فلسفهش عمق تراژیکی به شخصیتش میبخشید.
مگومی فوشیگورو: خاکستریترین شخصیت داستان، با گذشتهای دردناک و اخلاقیات انعطافپذیر.
-و اما سقوط آزاد شخصیت ها
گوجو: از قهرمان به ابزار روایی تبدیل میشود. حذف طولانیمدتش پس از شیبویا، بعد هم بازگشت کوتاه و مرگ سریع او، نه تنها بی احترامی به شخصیتش بود، بلکه به خوانندهای که برای دهها قسمت منتظر بازگشت گوجو بود نیز بی احترامی بزرگی بود.
مگومی: ناپدید شدن در پشت نقش \"قربانی\". بعد از تصاحب بدنش توسط سوکونا، تقریبا از داستان محو میشود؛ انگار که نویسنده فراموش کرده که مگومی یکی از شخصیت های اصلی هست.
-آنتاگونیستهای یکبعدی که به نظرم بزرگترین شکست روایی بود.
سوکونا: \"شر محض\" بدون عمق. ما هیچوقت نمیفهمیم چرا او اینطوری هست. هیچ گذشتهای، هیچ انگیزه پیچیدهای، هیچ فلسفه وجودی... فقط ویرانگری برای لذت ویرانگری. در دنیایی که شخصیتهاش خاکستری هستند، شرور اصلی سیاه و سفیده.
کنجاکو: انگیزهای داشت که واقعا حس کردم نویسنده داره باهامون شوخی میکنه! دلیل او برای ادغام بشریت با تنگن؟ \"حوصلهام سر رفته بود.\" برای یک آنتاگونیست بزرگ، این غیرقابل باور و مسخره هست.
-مدیریت فاجعهبار شخصیتهای فرعی
پرداختن به آنها نامتوازن بود. مثلا چرا به ماکی اپیزودهای طولانی اختصاص داده میشود، در حالی که سوکونا (آنتاگونیست اصلی) هیچ پیشینهای نداره؟
شخصیتهای ناپدیدشونده: مثلا جونپی بعد از مرگ تاثیرگذارش، کامل از یادها پاک میشود. خیلی از شخصیت های فرعی دیگر بعد از شیبویا، به حاشیه میروند.
شخصیتهای اضافی: حضور دهها شخصیت فرعی که نه به پیشبرد داستان کمک میکنند، نه عمق پیدا میکنند و فقط صفحهها را پر میکنند.
۳. سیستم جهانسازی که به جای عمق، فقط پیچیدگی داشت.
ایده \"قلمروهای ذهنی\"، \"قراردادها\"، و \"تکنیکهای ذاتی\" در تئوری جذاب هست. اما در اجرا:
توضیحات به شدت گزارشگونه بودند. گاهی احساس میکردم به جای خواندن مانگا، دارم \"مقاله فنی\" میخوانم! صفحات پشت سر هم از قوانین خشک و پیچیده، بدون هیچ نمایش دراماتیک.
قطع جریان داستان. در اوج یک نبرد، همه چیز متوقف میشود تا یک راوی نامرئی سه صفحه درباره \"محدودیتهای تکنیک وارونهسازی سیاهچالهای\" توضیح بدهد.
به نظر میرسید نویسنده با این پیچیدگی میخواست ثابت کند که \"سیستم من باهوشانه هست\"، نه اینکه از این سیستم برای تقویت شخصیتها یا تعارضات استفاده ای بکند.
۴. ساختار روایی نیز، نقشهای بود بدون مقصد.
حواشی بیپایان بودند. اپیزودهای طولانی درباره شخصیتهای فرعی که هیچ نقشی در طرح اصلی ندارند.
متمرکز نبودن: داستان از مبارزه اصلی علیه سوکونا و کنجاکو منحرف میشود و وحدت خودش را از دست میدهد.
نقشهکشی ضعیفی داشت و به وضوح مشخصه که نویسنده طرح کلی محکمی نداشته( یا اگر داشته، به آن پایبند نبوده.)
۵. و اما پایانبندی: سقوط نهایی
مرگ گوجو بیاحترامی به یک اسطوره بود.
مرگ ساتورو نه تراژیک، بلکه \"عجولانه\" بود. نبود هیچ فضایی برای سوگ، هیچ تأثیر عمیقی بر بقیه... گوجو میمیرد و داستان بلافاصله ادامه پیدا میکند؛ انگار نویسنده فقط عجله داشته تا از شر او خلاص شود.
شکست سوکونا نه از طریق اتحاد، استراتژی برتر یا رشد شخصیت قهرمانان، بلکه با یک \"حقه فنی\" (استفاده از آخرین انگشت باقیمانده) اتفاق افتاد. این پایان احساس رضایت روایی ایجاد نمیکند. فقط احساسی داشت مثل \"خب، بالاخره تموم شد\".
بازگشتهای تصنعی مثل بازگشت کوگیساگی برای ضربه زدن به انگشت، یا بازگشت اوکوتسو با تکنیک کپیشده، بیشتر شبیه به دستکاری نویسنده برای حل مشکلات پیچیده داستان بود تا نتیجه طبیعی رویدادها.
در یک جمع بندی کلی، این اثر در اجرا ناکام ماند. ایدههای درخشان آن زیر بار اجرای آشفته، شخصیتپردازی ناهماهنگ و پایانبندی عجولانه دفن شدند.
نقاط قوت
- ایده مرکزی ناب و به یاد ماندنی
- شخصیت های کاریزماتیک در نیمه اول
- نبردهای تاکتیکی و هوشمندانه
- طراحی بصری قابل قبول
نقاط ضعف
- ساختار روایی آشفته و بی هدف
- مدیریت ضعیف شخصیت ها
- پیچیدگی خشک و حوصله سر بر
- پایان بندی عجولانه و ضدحال
Anne
خیلی نقد کامل و جامعی بود. اول داستان توی انیمه من رو خیلی جذب کرد طوری که کاملا کنجکاو شدم که سریعتر مانگارو بخونم و بفهمم قراره چه اتفاقی بیفته، اما متاسفانه همه چیز خیلی در هم تنده و گاهی اوقات حتی حوصله سربر میشد(مثل نقد شما که به این موضوع اشاره شده) انگار داشتم مقاله میخوندم. پرش های یهویی داستان باعث میشد گیج بشم و یادم بره دقیقا چه اتفاقی افتاده.
گوجو واقعا شخصیت جذابی بود و اصلا بخاطر اون انیمه و بعد مانگا رو شروع کردم اما با وجود شخصیت جذابش یهو از سیر داستانی محو شد و بعد از اینکه برگشت خیلیییی کم بهش اشاره شد و بعد به راحتی حذف شد که واقعا ناراحتم کرد. اما هنوز هم یکی از بهترین مانگا های که خوندم و یادم خواهد ماند هست.
The bald general
نه تنها نقد واقعا کامل و جامعی بود بلکه خیلی هم منصفانه نوشته شده بود.
خسته نباشید واقعا. بیشتر بنویسین 🌹
reyhon005
خوشحالم که براتون مفید بوده🌸
se_m
به شدت نقد فوق العاده ای بود و به میزان زیادی امیدمو به این کامیونیتی تقریبا از دست رفته، برگردوند
reyhon005
خوشحالم که براتون مفید بوده🌸